خفه شو احمق تو را میکشم نمیذارم آبروی ما رو ببری مگر ازدواج بچه بازی هست؟
مادر به سوی دخترش آمد و او را از رفتارش منع کرد و گفت:
ما حیثیت داریم همسایه ها میفهمند زشت است حیا کن.
مینا صدایش را پایین آورد به مادر گفت:
آخر نمیدانید دلم از چه میسوزد همین ازدواج هاست که آینده اش هزارو یکجور ناهنجاری...