سحرگاه است و من در جاده های باران زده می دوم. نگاهم پر از سکوت و دلم پر از درد است.
می دوم تا به انتهای جاده برسم به دور دستها خیره می مانم تا سوسوی چراغ امید را ببینم.
با دست هایی خسته ولی امیدوار ابرهای بغض گرفته را کنار می زنم.
نور هستی بخش دوست تنم را گرم می کند و از لابه لای شب بوها عطر...