افطار با قمقمه شهيد
افطار با قمقمه شهيد
دم دماى ظهر بود كه در ارتفاع 112 كار مى كرديم. شهيد در نمى آمد. خسته شده بوديم صداى اذان ظهر از بلندگوى مقر به گوشمان خورد. گفتيم كار را تعطيل كنيم و براى نهار و نماز به مقر برويم.
آماده كه شديم، رفتم تا دستگاه را خاموش كنم. انگار كسى به آدم چيزى...