شیخ برفتندی و بدیدندی که یک کارگر شهرداری ازو طلب کمی انعام بکردی...بدو گفت تو در رکاب شهرداری هستی یا به تکدی گری مشغولی...بگفت:با این اوضاع تورم برو خدا رو شکر کن نیومدم دزدی اومدم با زبون خوش خودت بهم عیدی بدی...
و شیخ تمام دینارهایش را به زمین بریختندی و پای پیاده برفتندی و به مریدان بگفتندی...