آورده ام که...:
روزی روزگاری شیخ به مریدکی تازه محاسن سبز شده همی بگفت این کاسه را ببر و از برای تناول ما و تقویت قوای ما 3 من شیر گاو بستان...
مرید برفت و به بازبگشت و گفت یا شیخ در بازار به من و این کاسه ی کوچک بخندیدندی و گفتندی سفیه 3 من شیر در این طاس جای نگرفتندی...
شیخ که دید سوتی دادندی...