نتایح جستجو

  1. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم . خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است . او از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان...
  2. ملیسا

    :gol::gol::gol:

    :gol::gol::gol:
  3. ملیسا

    به چی میخندی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:razz::razz::w43::w43::w43:

    به چی میخندی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:razz::razz::w43::w43::w43:
  4. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: ٥٠ سنت پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟...
  5. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه مي رفت و بر مي گشت . با اينكه یک روز صبح هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود ، دختر بچه طبق معمولِ هميشه ، پياده بسوي مدرسه راه افتاد. بعد از ظهر كه شد ،‌ هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شديدي درگرفت. مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در...
  6. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    روزی مردی به یک رستوران رفت و پشت یک میز نشست تا غذایش را سفارش دهد. ناگهان یکی از گارسون ها با لحن سردی به او گفت اینجا رزرو شده و در جایی دیگر بنشیند مرد پس از نگاه معنی داری به گارسون جایش را تغییر داد. مرد با دقت بسیار رفتار گارسون ها را زیر نظر گرفت و متوجه شد که عملکرد و رفتار پرسنل...
  7. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    در سالهاي نه چندان دور اعلام شد كه ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی شده است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد. قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود. اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب به ساختمان جديد دچار مشکلات دیگر شدند . یک شرکت انتقال اثاثیه از...
  8. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    آمده است روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود. سقراط حكيم علت ناراحتی اش را پرسید. شخص اينگونه پاسخ داد كه در راه که می آمدم یکی از آشنایان خودم را دیدم. سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی از كنار من گذشت و رفت. و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا...
  9. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    زن و شوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند آنها هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز، یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی...
  10. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه... بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه... اما هر دوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن... وقتی که از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه آه چه جالب شما مرد هستید! ببینید چه به روز ماشینامون...
  11. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    زاهدی روايت كرده كه در عمرم: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد. اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود! دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم...
  12. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    شیطان به خداوند گفت: چگونه است که بندگانت تو را دوست می دارند و تو را نا فرمانی می کنند در حالی که با من دشمن اند ولی از من اطاعت می کنند؟! خطاب رسید که ای ابلیس به واسطه همان دوستی که به من دارند و دشمنی که با تو دارند از نافرمانی های آنان در خواهم گذشت. ای خدای من هر جا هستم، هر جا که باشم از...
  13. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    روزی دهقانی بر سر جالیز رفت که خیار بدزدد. پیش خودش گفت: این گونی خیار را می‌برم و با پولی که برای آن می‌گیرم، یک مرغ می‌خرم. مرغ تخم می‌گذارد، روی آن‌ها می‌نشیند و یک مشت جوجه در می‌آید، به جوجه‌ها غذا می‌دهم تا بزرگ شوند، بعد آن‌ها را می‌فروشم و یک گوسفند می‌خرم، گوسفند را می‌پرورم تا بزرگ...
  14. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    سالهاي نه چندان دور زاهدی که بعدها به نام ساون قدیس معروف شد در یکی از غارهای منطقه زندگی می کرد. در آن دوره منطقه مورد نظر فقط یک قصبه مرزی بود که اهالی‌اش را راهزنان گریزان از عدالت، قاچاقچی‌ها، روسپی‌ها، ماجراجویانی که در جست و جوی همدست به اینجا می آمدند و قاتلانی بودند که بین دو جنایت این...
  15. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    چرا مضطرب و نگران می شوید؟ خود را به من بسپارید. من خود به مشکلاتتان فکر می کنم. من هیچ چیز از شما نمی خواهم مگر اینکه خود را به تمامی به من بسپارید. من تنها زمانی در کارهای شما مداخله خواهم کرد که شما چگونه تسلیم شدن را بیاموزید. آنگاه دیگر لازم نیست نگرانی داشته باشید. آنگاه با همه ترسها و نا...
  16. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    داستان تكراري مردي كه متفاوت بود ، مردي كه پرنده ها روي شانه اش مي نشستند ، مردي كه شايد خودش هم يك فرشته بود ! ، جديد نيست اصلاً جديد نيست ، مردي كه اتومبيل ندارد ولي اگر روزي سوار اسب شاخ دار ببينمش اصلاً و ابداً تعجب نخواهم كرد ؛ مردي كه ساده بود ساده هست و سادگي را دوست دارد . اگر يك روز...
  17. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    با سلام من فرشته هستم چون شما گناه كار هستيد صداتون ضبط ميشه بعدا برسي خواهد شد. من : نه تروخدا اين بار هزارم دارم زنگ مي زنم مي دونيد چقدر اين خط شلوغه. فرشته: باز هم يك گناه ديگه چرا دروغ میگی .تو اگر يك بار هم زنگ زده باشي مطمئن باش به مشكلت رسيدگي ميشه اينجا با جاهاي ديگه فرق ميكنه. حالا...
  18. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    جغدی روی كنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌كرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را می‌دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست كه سنگ‌ها ترك می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درهامی‌شكنند و دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شكسته، غرورهای تكه...
  19. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    هر کسی گمشده ای دارد. و خدا گمشده ای داشت. هر کسی دوتاست و خدا یکی بود و یکی چگونه می توانست باشد؟! هر کسی به اندازه ای که احساس می کند، هست. و خدا کسی که احساسش کند...نداشت! عظمت ها همواره در جست و جوی چشمی است که آن را ببیند خوبی ها همواره نگران، که آن را بفهمند و زیبایی همواره تشنه ی...
  20. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    ‏خداوند در ادامه فرمود: آيا می‏ دانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم. ‏هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به...
بالا