نتایح جستجو

  1. ملیسا

    لالایی ها؛ نخستین شعر های نا نوشته ی زنان ::

    بطور کلی لالایی ها را می توان به شیوه ی زیر دسته بندی کرد : *لالایی هایی که مادر آرزو می کند کودکش تندرست بماند و او را به مقدسات می سپارد : لالالالا که لالات می کنم من نگا(=نگاه) بر قد و بالات می کنم من لالالالا که لالات بی بلا باد نگهدار شب و روزت خدا باد! (فرهنگ عامیانه ی مردم ایران/ص ۲۱۷)...
  2. ملیسا

    لالایی ها؛ نخستین شعر های نا نوشته ی زنان ::

    «لالایی» نخستین پیمان آهنگین و شاعرانه ای است که میان مادر و کودک بسته می شود. رشته ای است، نا مریی که از لب های مادر تا گوش های کودک می پوید و تأثیر جادویی آن خواب ژرف و آرامی است که کودک را فرا می گیرد. رشته ای که حامل آرمان ها و آرزوهای صادقانه و بی وسواس مادر است و تکان های دمادم گاهواره بر...
  3. ملیسا

    یک نامه عاشقانه - به نظرم جالب اومد

    آیا من می توانم تو را دوست داشته باشم؟ تو کجایی چرا تو را پیدا نمیکنم ؟ در چه گمراهی گم شدم که از کوی نا امیدی و گیجی سر در آوردم چرا من را پیدا نمیکنی مگر به دنبال تو نگشتم ؟ چرا پس دنبال من نمیگردی ( تا این قسمتش رو خود من هم هیچی نفهمیدم !) از روزی که زیبا بودم مدت ها گذشته، زیباییم را از...
  4. ملیسا

    [IMG]

    [IMG]
  5. ملیسا

    [IMG]

    [IMG]
  6. ملیسا

    [IMG]

    [IMG]
  7. ملیسا

    [IMG]

    [IMG]
  8. ملیسا

    [IMG]

    [IMG]
  9. ملیسا

    [IMG]

    [IMG]
  10. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    دوکشتی جنگی ماموریت یا فته بودند برای آموزش به مدت چند روز ؛ در هوای طوفانی مانور بدهند ؛ شب بود و هوای مه آلود سبب شده بود که دید کمی داشته با شند ؛ ناخدا در کشتی بود و همه فعالیتها را در نظر داشت و پاسی از شب نگذشته بود که دیده بان به فرماندهی گزارش داد ؛ نوری در سمت راست جلوی کشتی به چشم...
  11. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    گفتگوی یک سوسک با خدا گفتگوی یک سوسک با خدا گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت . گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا...
  12. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره کلبه نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند، مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا...
  13. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    به پسرم اینگونه درس بدهید: او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند. اما به پسرم بیاموزید که به ازاء هر شیاد، انسانهای درست و صدیق وجود دارند. به او بگویید به ازاء هر سیاستمدار خودخواه، رهبر با حمیتی هم وجود دارد. به او بیاموزید که به ازاء هر دشمن، دوستی هست. می دانم که وقت...
  14. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره...
  15. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    یک مرد بود ، که تنها بود . یک زن بود که او هم تنها بود. زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود. مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود. خدا غم آنها را می دید و غمگین بود. خدا گفت : شما را دوست دارم . پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید. مرد سرش را پایین آورد . مرد به آب رودخانه نگاه...
  16. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است: -1 آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. -2 آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم...
  17. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    و خدا خر را آفرید.... و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد. خر به...
  18. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    با خودم فکر می کردم تحقق رویاهایم غیر ممکن است،اما خدا گفت : «هر چیزی ممکن است» گم شده بودم،گیج بودم،فکر می کردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد،اما خدا گفت : «من هدایتت خواهم کرد» خود را باختم،فکر می کردم نمی توانم،از عهده اش بر نمی ایم ،اما خدا گفت : « تو از عهده ی هر کاری بر می ائی» غمگین...
  19. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری، من...
  20. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت. یه پوست نازک بود رو دلش. یه روز آدم عاشق دریا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا. پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.خدا... دل آدمو...
بالا