غروریست در من
که هر صبح عقابان پروازشان سینه ی آسمانها
درودی شگفتانه گویند بر من...
غروریست در من
که آن کوه استوار سر سوده بر آسمان را
که سیل سیه مست ویرانه کن خانمان را
کند غرق حیرانی و بهتی بسیار...
غروریست در من...
نه...
دیوی است اینجا درون من
غروریست در من...
مرا عاقبت این غرورم به خاک...
دشتها آلوده است
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم...
گل گندم خوب است...
گل خوبی زیباست...
ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را
علف هرزه ی کین پوشانده است...
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه...
آرزو میکردم...
دشت سرشار ز سرسبزی رویا ها را...
من گمان میکردم دوستی همچو سروی سرسبز
چار فصلش همه آراستگیست...
من چه میدانستم هیبت باد زمستانی هست...
من چه میدانستم
سبزه میپژمرد از بی آبی...
سبزه یخ میزند از سردی دی...
من چه میدانستم؟
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند....
شما میدونی؟ هنجارو کی تعریف میکنه؟
من حامیه اونا نیستم...کارشونم تایید نمیکنم...یه کاری کردن تاوانشم دادن به ما ربطی نداره...
فقط یه مثال بود واسه اینکه یادمون نره جاسوسی فقط از استکبار جهانی و عوامل بیگانه نیست...
در همین حد