خدایا نتــــرس!!
دســـتت را بــه مــن بــده بیـــا پاییـــن...
اینجــــا انــقدر هـا هــم وحشتنــــاک نیســــت.......
اگر هم باشد!
خود کرده را تدبیر نیست.....!!
خدایـــا ببین چگونه دلــــم را هر روز به بهانه ای میشکنند؟؟
این دو پاهای انسان نما نمیگذارند چیزی در سینه ام بتپد...
میبینی؟؟؟
دیگری قـلـــبـیـ برای شکستن نمانده...
بغض میکنم...
آه میکشم....
نگاه ها پر ترحم میشود...
انگار باید فـــــقـــط
خفه شد...
رفتنتو میدیدم با چشام هزارتا حرف بود تو نگام
از روی غرور نگفتم نرووووووو مقصر من بودم نه تووووووو
درسته تو خواستی جداشدی از من ولی من نباید قبول میکردم
ترجیه دادم سکوتو به حرفم...
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ای لغزید
بوسه ای...
تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم...