با هم بخونیم و فکر کنیم
با هم بخونیم و فکر کنیم
پسربچه چشم عسلي آن چنان سياه و دودي شده كه هر كس نداند گمان ميكند ذغالفروش است،شلوارش كه حداقل سه سايز بزرگتر از اندازه اصلياش ميزند، چند تاي بزرگ از پاچهها خورده و پيراهن بلندش هم تا نزديكيهاي زانو رسيده.
اصغر تمام روز را به تمام مخازن...