وقتی بچه بودم داییم خیلی باهام بازی میکرد و ی جورایی بازی ک نه اذیتم میکرد
وقتی میخوردم زمین میگفت: اشکال نداره بزرگ میشی یادت میره
الان بزرگ شدم هر وقت زمین میخورم اشک تو چشام جمع میشه و تو دلم میگم دایی من بزرگ شدم ولی ولی تو نیستی که ببینی فسقلیت خانمی شده برا خودش