حرفهای ما هنوز ناتمام …
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که با خبر شوی!
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی …
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!
دیگر به سنگ هم اعتمادی نیست
که تنها سرِ ما را شکست
و برای از مابهتران نازبالش گشت
نمی دانم یا ما نفرین شده ایم،
یا آنان نظرکرده
یا
شاید پول دل سنگ را هم آب کرده