پسر خالم تعریف می کرد دیشب داشتن با بابام و داداشم از تهران بر می گشتن.
تازه هوا تاریک شده بود.بابام رانندگی می کرد و داداشمم کنارش بود.
داداشم می گه کجا غذایی که خریدیمو بخوریم؟
بابام می گه همین جاها یه سایه خنک پیدا کنید بشینیم
داداشم یه نگاه به بیرون می کنه،یه نگاه به پسر خالم،باز یه نگاه به...