غزل چشمت
شــــــاه بودم؛ تخت رفت و تاج هـــم پيدا نشد ســــرنخ مشكـــوك اين تاراج هــــم پيــدا نشد دست در دستت ؛به لب لبخند ؛روي اين زمين حـــــال و احـــــوالي كه در معراج هم پيدا نشد يار مــن بودي به حكــــم دل‘ دريــــغ اما دريغ توي دستت يك دولـــــوي خاج هـــم پيدا نشد درس خوان...