نتایح جستجو

  1. M

    مشاعرۀ سنّتی

    تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست دل سودازده از غصه دو نیم افتادست
  2. M

    مشاعرۀ سنّتی

    هر چيز که بشکند ز بها افتد و ليک دل را بها و قدر بود تا شکسته است
  3. M

    مشاعرۀ سنّتی

    ما چو ناییم و نوا در ما ز تست ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست
  4. M

    مشاعرۀ سنّتی

    دوریِ یوسف فقط چشمِ پدر را کور کرد پیرِ مصری داغ دید از پیر کنعان بیشترش
  5. M

    گفتگوهای تنهایی

    در خویش می سازم تو را ، در خویش ویران می کنم می ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می کنم جانی به تلخی می کَنم ، جسمی به سختی می کشم روزی به آخر می برم ، خوابی پریشان می کنم در تار و پود عقل و جان ، آب است و آتش، توامان یک روز عاقل می شوم ، یک روز طغیان می کنم یا جان کافر کیش را تا مرز مردن می...
  6. M

    مشاعرۀ سنّتی

    آغوش تو چقدر می آید به قامتم در آن به قدر پیرهن خویش راحتم می پوشمت که سخت برازنده ی منی! امشب به شب نشینی خورشید دعوتم
  7. M

    مشاعرۀ سنّتی

    ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
  8. M

    مشاعرۀ سنّتی

    دقیقا مثل همین شعر :دی نیمی از جان مرا بردی ، محبت داشتی نیم باقیمانده هم هر وقت فرصت داشتی
  9. M

    مشاعرۀ سنّتی

    می نشینم با سکوت و شعر گشته بی تو هر چیز می کند دنیای بعد از تو برایم شعرخوانی
  10. M

    مشاعرۀ سنّتی

    تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
  11. M

    نه خب چون عکسه و باید دید و دقت میخواد

    نه خب چون عکسه و باید دید و دقت میخواد
  12. M

    الان خواهرزاده ام اینجان اذیت میکنن. بعدا رای میدم:)

    الان خواهرزاده ام اینجان اذیت میکنن. بعدا رای میدم:)
  13. M

    دعوت مسولین لازم نیس؟:D

    دعوت مسولین لازم نیس؟:D
  14. M

    گفتگوهای تنهایی

    نیمی از جان مرا بردی ، محبت داشتی نیم باقیمانده هم هر وقت فرصت داشتی بر زمین افتادم و دیدم به سویم می دوی دست یاری چیست؟ سودای غنیمت داشتی خانه ای از جنس دلتنگی بنا کردم ولی چون پرستوها به ترک خانه عادت داشتی ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته است کاش اندکی در مهربانی نیز همّت داشتی من که...
  15. M

    مشاعرۀ سنّتی

    یادگار از تو همین سوخته جانی است مرا شعله از توست ، اگر گرم زبانی است مرا
  16. M

    مشاعرۀ سنّتی

    در دست و بالم یک دو خِرمن «سیب» دارم امّا برای گول خوردن، آدمی نیست
بالا