باز هم شب شد...
نمیدانم چه سری دارد این شب که با هربار آمدنش دنیایم را درست مثل خودش به سیاهی میکشاند!!!
شب که میشود گویی سراپا خیال میشوم
شب که میشود گویی من آن کودک بهانه گیری میشوم که میخواهد مادرش سر بربالین او بگذارد
شب که میشود گویی خاطرات لحظه به لحظه برایم زیرو رو میشود رست...