نتایح جستجو

  1. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه محبت زنجیره ای داستان کوتاه محبت زنجیره ای داستان کوتاه محبت زنجیره ای مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و...
  2. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه عشق چیست What is loveدختری کنجکاو می پرسید : ایها الناس عشق یعنی چه؟ دختری گفت : اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه مادرش گفت : عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست پدرش گفت : بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است رهروی گفت : کوچه ای بن بست سالکی گفت : راه پر خم و پیچ در کلاس سخن...
  3. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه جنایت کار مهربان جنایت کاری که یک آدم را کشته بود داستان کوتاه جنایت کار مهربان جنایت کاری که یک آدم را کشته بود داستان کوتاه جنایت کار مهربان جنایت کاری که یک آدم را کشته بوددر حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف خسته و کوفته به یک دهکده رسید چند روزی...
  4. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه دانشمندان در بهشت روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم باشک بازی کنند انیشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت او باید تا 100 می شمرد و سپس شروع به جستجو میکرد همه پنهان شدند الا نیوتون … نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد، دقیقا...
  5. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه پادشاه داستان کوتاه پادشاه داستان کوتاه پادشاه پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود موفق نمی شد لذا دستور داد وزیر را از زندان...
  6. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه گداهای بازایابدو گدا در یکی از خیابان های شهر رم کنار هم نشسته بودند یکی از آنها صلیبی در جلو خود گذاشته بود و دیگری ستاره داوود مردم زیادی که از آنجا رد می شدند به هر دو نگاه می کردند ولی فقط تو کلاه کسی که پشت صلیب نشسته بود پول می ریختن . کشیشی که از آن جا رد می شد مدتی ایستاد و...
  7. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه سنگ تراش داستان کوتاه سنگ تراش داستان کوتاه سنگ تراش روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد...
  8. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه دخترک تیزبین روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر...
  9. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه نه به جنیفر لوپز داستان کوتاه نه به جنیفر لوپز داستان کوتاه نه به جنیفر لوپز هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بودتبرش افتاد تو رودخونه وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید : چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت : تبرم توی رودخونه افتاده فرشته رفت و با...
  10. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه نادر شاهزمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت از او پرسید : پسر جان چه می‌خوانی؟ پسرک جواب داد : قرآن - از کجای قرآن؟ - انا فتحنا … نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از...
  11. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه فرار از زندگی داستان کوتاه فرار از زندگی داستان کوتاه فرار از زندگیروزی شاگردی به استادش گفت : استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟ استاد گفت : واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟ شاگرد گفت : بله با کمال میل استاد گفت : پس آماده شو با هم به جایی برویم شاگرد...
  12. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه زهر و عسلروزی روزگاری در زمان های قدیم مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت یک روز می خواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود به شاگردش گفت : این کوزه پر از زهر است مواظب باش به آن دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد واستادش رفت...
  13. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه تکرار اشتباه داستان کوتاه تکرار اشتباه داستان کوتاه تکرار اشتباه کارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید : معنی این کار چیست؟ شما 200 دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید رئیس پاسخ می دهد : خودم می‌دانم ، اما ماه گذشته که 200 دلار بیشتر به تو پرداخت کردم هیچ...
  14. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه شایعهزنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند همسایه اش از این شایعه به شدت صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را...
  15. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه گفتگو با خدا داستان کوتاه گفتگو با خدا داستان کوتاه گفتگو با خداپسر کوچولو به مادر خود گفت : مامان کجا می ری؟ مادر گفت : عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم ، خیلی زود برمی گردم...
  16. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه زن و مرد از نگاه ریاضی short storyروزی از دانشمندی ریاضیدان پرسیدند : نظرت در مورد انسان ها ( زن و مرد ) چیست ؟ ریاضیدان بزرگ لبخندی زد و پاسخ داد : اگر زن یا مرد دارای اخلاق باشند پس برابر هستند با عدد 1 اگر دارای زیبایی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک می گذاریم و برابر است با 10...
  17. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه مردی خوشبخت short story داستان کوتاه مردی خوشبخت short story داستان کوتاه مردی خوشبخت short storyسلطان بزرگی پس از اینکه گرفتار بیماری سختی شد گفت : نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند تمام طبیبان دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد...
  18. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه کودکانه آرامش حریصیک پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی می کردن پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی داشت پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت می دم در عوض تو همه شیرینی هاتو به من بده دختر کوچولو قبول کرد پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو...
  19. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه انسان بزرگروزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود پس از ساعتی او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس...
  20. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان های کوتاه داستان های کوتاه داستان کوتاه شعرای بی پولیک شب نصرت رحمانی وارد کافه نادری شد و به اخوان ثالث گفت : من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی بر گشت و بیست تومان پول و یک خودکار...
بالا