نتایح جستجو

  1. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه به خدا اعتماد کندر روزگاران قدیم مردی ثروتمند و غنی وجود داشت که با وجود بی نیازی اش از مال و منال دنیا همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود . با اینکه از همه ثروت های دنیا بهره مند بود هیچ گاه شاد و خوشحال دیده نمی شد . او خدمتکار جوانی داشت که ایمان درونش موج می زد . و همیشه تنها کسی...
  2. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان واقعی ابو علی سینادر زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و لگنش از جایش درمی‌رود پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند هر چه به دختر می گویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که می کنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی...
  3. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه استاد تیزهوش داستان کوتاه استاد تیزهوش داستان کوتاه استاد تیزهوش چهار دانشجوی خوشگذرون شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی و خنده و تفریح گذرانده بودند و کاملا مشخص است که هیچ آمادگی برای امتحانشون نداشتند فردا که روز امتحان بود به فکر چاره ای برای گمراه کردن استاد افتادند و...
  4. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه پاسخ دکتر حسابییکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید من که نمی خواهم موشک هوا کنم فقط می خواهم در روستایمان معلم شوم و به بچه های زادگاهم خدمت کنم ! دکتر حسابی جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول تا اینجا...
  5. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه چشم براه سرباز داستان کوتاه چشم براه سرباز داستان کوتاه چشم براه سربازجنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی تمام دنیا رو گرفته بود یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات...
  6. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه رستوران رایگان یکی از غذاخوری های بین راهی بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود : شما در این مکان غذا میل بفرمایید ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد !!! راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد . بعد از خوردن...
  7. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه عشق کوروش کبیر داستان کوتاه عشق کوروش کبیر داستان کوتاه عشق کوروش کبیر دختری هر روز به نزد کورش کبیرمی رفت و ادعا می کرد از عشق او خواب ندارد و خواستار ازدواج با کوروش است تا پریشانی حالی اش از بین برود روزی از روز ها دخترک عاشق پیشه دوباره به نزد کوروش رسید و مانند قبل ادعای...
  8. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان تاثیر گذار و واقعیبهترین و افسانه ای ترین تنیسور جهان آرتور اش هنگامی که برای جراحی قلب خود در بیمارستان بود با سهل انگاری پرستاران با تزریق خون آلوده به بیماری ایدز مبتلا شد طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود ...
  9. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه زیبا و خواندنی کودکانه داستان کوتاه زیبا و خواندنی کودکانه داستان کوتاه زیبا و خواندنی کودکانهدر یکی از روستاهای شهر رم پیرمرد ثروتمندی زندگی می کرد که تنها بود او دارای صورتی زشت و بدترکیب بود شاید به خاطر همین بود که هیچکس نزدیک او نمی شد و همه مردم از او کناره گیری می کردند...
  10. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان های کوتاه و آموزندهروزی دو مرد در کنار دریاچه ای بزرگ مشغول ماهیگیری بودند یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری هیچ دانشی نسبت به فن ماهیگیری نداشت هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند اما دیگری به...
  11. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه آموزنده درباره خروس داستان کوتاه آموزنده درباره خروس داستان کوتاه آموزنده درباره خروسروزی مردی خروسی از بازار خرید و به خانه برد وقتی وارد خانه شد همسر جوانش سر و رویش را پوشاند و فریاد زد : ای مرد! غیرتت چه شده است؟ روزها که تو نیستی آیا من باید با این خروس که جنس مخالف است تنها...
  12. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه زیبا و خواندنی درباره مرگزمانی که سردار فرانسوی ناپلئون به روس ها حمله کرده بود دسته ای از سربازان ویژه ی او در مرکز یکی از شهرهای کوچک روسیه در حال جنگ بودند یکی از فرماندهان سپاه ناپلئون بناپارت به طور اتفاقی از سربازان خود جدا می افتد و گروهی از سربازان روسی رد او را می گیرند و...
  13. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه زیبا و آموزنده داستان کوتاه زیبا و آموزنده داستان کوتاه زیبا و آموزندهقصاب در مغازه اش مشغول کار بود که با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که از جلوی مغازه دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید کاغذ را از سگ گرفت روی کاغذ نوشته بود لطفا ۱۲ عدد سوسیس و یه ران...
  14. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان های کوتاه از پادشاهان کهنروزی از روزها پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کاری را که می گوید انجام دهند : از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی...
  15. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان واقعی لئون تولستوی و زن رهگذرروزی لئون تولستوی در خیابان در حال قدم زدن بود که ناآگاهانه به زنی تنه زد زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون...
  16. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه آموزنده و کودکانهروزی از روزها جانی با خانواده اش برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مرزعه رفته بودند مادربزرگ یک تیر و کمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خانگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت جانی وحشت زده شد لاشه رو برداشت و...
  17. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه رحمت خدا داستان کوتاه رحمت خدا داستان کوتاه رحمت خداپیر مرد تهی دست زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم می کرد از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد...
  18. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه آموزنده و زیبا در یک عصر سرد و برفی وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت کنار جاده پیر زنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی...
  19. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه زیبا و پند آموز شیخ دانایی برای جمعی سخن می گفت و پند می داد در بین پندها لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند او مجددا لطیفه را تکرار کرد تا این که دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید او لبخندی...
  20. J

    داستان هاي كوتاه

    داستان کوتاه بردار خوبشخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زند و آن راتحسین می کرد پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید : این ماشین مال شماست آقا؟ پل سرش را...
بالا