نتایح جستجو

  1. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    دم به دم حلقه این دام شود تنگ تر و من دست و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم...
  2. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    یک به یک یا مژه هایت دل من درگیر است میله های قفسم را نشمارم چه کنم...
  3. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    یكی را دوست دارم ولی افسوس او هرگز نميداند نگاهش ميكنم شايد بخواند از نگاه من كه او را دوست مي دارم ولی افسوس او هرگز نميداند...
  4. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود روش بنده پروری داند...
  5. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی و گر نه هر که تو بینی،ستم گری داند...
  6. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
  7. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    یا میا هر شب به خوابم یا بمان بیش از دمی تا به کی باید بسوزم ای دریغ از مرهمی...
  8. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن بامدادت که نبینم طمع شامم نیست..
  9. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند...
  10. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غم دیده ی ما شاد نکرد...
  11. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    یوسف گمگشته باز آید به کنعاع غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
  12. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    نه به زرق آمده ام تا به ملامت بروم بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست
  13. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم...
  14. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    میل آن دانه ی خالم نظری بیش نبود چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست...
  15. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    آن یار کزو خانه ما جای پری بود سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود...
  16. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد؟ چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟
  17. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    یک به یک با مژه هایت دل من درگیر است میله های قفسم را نشمارم چه کنم..
  18. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از چشم حسود چمنش...
  19. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    دوش وقت سحر از غضه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
  20. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    دادند دو گوش و یک زبانت ز آغاز یعنی که دو بشو و یکی بیش مگوی..
بالا