خیلی ناراحتم و یه بغض توی گلوم هست که چندبار ترکید،ساعته ۱۰ که کتاب دوازدهمهام تموم شد به بچه هام گفتم من نگران جنگ بودم که کتاب تموم نشه خداروشکر تموم شد رفتیم عکس دسته جمعی گرفتیم زنگ تفریح که خورد فهمیدم جنگ شده پاهام شل شد،وقتی استرس بچه ها رو دیدم و خانواده ها که دنبال بچه ها میومدن حالم...