دلکَم
میدانَم؛توام مثل من
از بودن هاشان
از عادت دادن هاشان
از نبود همیشگی شان
از تکرار این تابع خسته شده ای
به احترام تن زخم دیده ات؛
معادله را عوض می کنَم
بگذار بیایند و بروند
غصه نخور
عادت را خط زده ام..!
لیلی قصه اش را دوباره خواند . برای هزارمین بار.... ومثل هربار لیلی قصه باز هم مرد
لیلی گریست وگفت :کاش اینگونه نبود
خدا گفت :هیچ کس جزتو قصه ات را تغییر نخواهد داد !!
لیلی! قصه ات را عوض کن...
لیلی اما میترسید . لیلی به مردن عادت داشت .
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود..
خدا گفت...
لیلی قصه اش را دوباره خواند . برای هزارمین بار.... ومثل هربار لیلی قصه باز هم مرد
لیلی گریست وگفت :کاش اینگونه نبود
خدا گفت :هیچ کس جزتو قصه ات را تغییر نخواهد داد !!
لیلی! قصه ات را عوض کن...
لیلی اما میترسید . لیلی به مردن عادت داشت .
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود..
خدا گفت...