ترسیم:
منجمد میشود
در رگ های من....
عبور تو...
ومن نیستی را
بر ریه هایه حضور
بخیه میزنم...
و زجر
چکه چکه
بر پیشانیه زمان
لکه های ابدی را
نقش میزند...
ودر این لحظه
مرگ
در اغوش زندگی
بیدار میشود...
درمن
رفتن
تو...
...اینگونه...
ترسیم میشود...
آ.آ.خ...
واژگونیه...زمان:
شکلات
اب میشود
و واژه ها
در رگ لحظه هایم
عریانی حضورشان را
به جریان میگیرند
به گمانم
اینبار
فشار
بر سلول های خاکستریه مغزم
بارور میشود
ومن
عجولانه تر از قبل
میچینم
جورچین خاطرات را
صدای:چلخ...چلخه..
بسته ی شکلات
و لمس
دوباره ی
اسمانه حال..
آ.آ.خ...