احساس میکنم دارم
میشنوم
بوی گندیگی را
انگار برای شکفتن زود قدم برداشته ام
انگار هنوز راه مانده است
انگار هزارها انگار در من میجوشد...وهزار ها جواب در من گم میشود
انبوه حجم های عظیمی از کلمات
از افکار خوانده نشده ودر صف مانده
حالم دگرگون میشود
سرگیجه
خواب را ملزومه ی زمان میخوانم
و راه می روم ر...
واژگونیه...زمان:
شکلات
اب میشود
و واژه ها
در رگ لحظه هایم
عریانی حضورشان را
به جریان میگیرند
به گمانم
اینبار
فشار
بر سلول های خاکستریه مغزم
بارور میشود
ومن
عجولانه تر از قبل
میچینم
جورچین خاطرات را
صدای:چلخ...چلخه..
بسته ی شکلات
و لمس
دوباره ی
اسمانه حال..
آ.آ.خ...