من نمی دانم كه جهان مرا چه می داند؟ اما من خود را مانند كودكی می بینم كه در كنار ساحل سرگرم بازی است و گاه و بیگاه با یافتن سنگ ریزه ها و یا گوش ماهیهای زیباتر و صافتر از حد معمول، خوشحال می شود؛ حال آنكه اقیانوس بزرگ حقیقت همچنان كشف نشده پیش رویم گسترده است.
آیزاك نیوتن
یادت هست
با پیراهن گل دار
روی شاخه های درخت پیر
نقش بزرگ تر ها را
زودتر از موعد
به بازی میگرفتیم
من مادری میشدم
با عطوفتی پیر...
که نخ ، بر اندام نازک سوزن
میدوخت
وگل های نارنجی...پشت سر هم
نقش انار بودنشان را
به دست تقدیر میسپردند....
وهم بازیه...دست های ما
گردنبندی...
یادت هست
با پیراهن گل دار
روی شاخه های درخت پیر
نقش بزرگ تر ها را
زودتر از موعد
به بازی میگرفتیم
من مادری میشدم
با عطوفتی پیر...
که نخ ، بر اندام نازک سوزن
میدوخت
وگل های نارنجی...پشت سر هم
نقش انار بودنشان را
به دست تقدیر میسپردند....
وهم بازیه...دست های ما
گردنبندی...
پاییز...هم دست همیشگیه نبودن هایی میشود...سرد....
ودر این تلاطم مرگ های رنگین
تنها باد... چوپانی است رها
که صدای خاطره ها را
در حوالیه خانمان
گرم میکند....
آ.آ.خ...