درجشن سوسوی وابستگی ها و محبت ها...غم عظیمی را در وجود ی شبیه خود م کاشتم...سالها کلمه نمیدانستم مسکن وجدانم بود...هربار که به سراغ وابستگی هایم امد با او گریستم و سایه خاکستری گناهی ناخواسته را به نظاره نشستم...دنیا ورق خورد...دیگری در نقطه ای فرسنگها در تقابل با من...در زاویه ای آنقدر متفاوت...