یک شب من ومامانمو خالم از نمایشگاه با کلی خرید داشتیم بر میگشتیم همینجوری که داشتیم به طرف ماشینمون حرکت میکردیم یکدفعه چشم من به یک تیکه پارچه افتاد که گوشه خیابون افتاده بودتوی تاریکی نمیشد تشخیص داد گفتم مامان اونو نگاه چیه؟مامانم هم نگاهی کردو همه رفتیم جلو دیدیم یک لباس بچگونه شیک ونو هست...