زن مراد زنگ میزنه بهش میگه زود باش خودتو برسون بچه مون مداد قورت داده !
مراد میگه : الان راه می افتم …
زنش میگه تا تو برسی من چکار کنم ؟
مراد : با خودکار بنویس
سیب زمینی یه بار کاشتم اونقده بزرگ و قشنگ شده بود .. یه چیزایی هم اندازه نخود در اومده بود ازش (زیر خاک) کهدیگه ما رفتیم از اونجا و هر کی اومد خوردشون ...من دلم نیومد کوچولوهاشو بکنم.. خیلی با مزه بودش