زندگی همان بوم نقاشیست که هر روز رنگی دارد
رنگ تولد
رنگ عشق
رنگ تنهایی و غم
رنگ مرگ
هر کدام را که بخواهی میتوانی بگیری تنها وقتی رنگ عشق را به دست گرفتی
حواست باشد زیاد رنگ نکن اخر شاید به قلبی رنگ بزنی که مال تو نیست
و انقدر رنگ را بزنی که وقتی به انکه مال توست رسید
دیگر رنگ عشق تمام شده انگاه تنها حسرت خواهد ماند در دلت
سلام بانو نغمه عزیز
آسمان هم انتهایش مهر توست مهربان این آسمان از آن توست آسمانم هدیه ای از سوی من تا بدانی قلب من هم یاد توست....
بنشین لیلا! این طور با چشم های غم گرفته و اشکبار، به من خیره نشو.
من آتش این دل سوخته را؛ این نگاه غمزده را بیش از این تحمل نمی توانم کرد.
هر چند تو هر روز بر زخمهای من مرهمی تازه گذاشتی
و من هر روز بر جگر دندان گزیده تو جراحت تازه ای نشاندم،
اما کیست که بتواند این همه غم را در نگاه یک زن ببیند و تاب بیاورد؟!
این سیل اشک آتش گون از زیر پایش جاری شود و ایستاده بماند؟!
بیا لیلا! بیا و تاب بیاور و آخرین ورقهای حادثه را هم از چشمهای من بخوان!
من دیگر بنای زنده ماندن ندارم.
مانده ام فقط برای نهادن این بار؛ ادای دِین؛ انجام فریضه.
و کدام بار، سنگین تر از خبر شهادت سوار؟!
و کدام دِین، شکننده تر از بیان آن ماجرای خونبار؟!
و کدام فریضه، سخت تر از خواندن مرثیه یک دلاور برای مادر؟!
این است که عمر من هم با انجام این فریضه به سرانجام خواهد رسید.
متنی برگزیده از کتاب "پدر عشق پسر" به قلم سید مهدی شجاعی
روز شمار محرم قدم به قدم به روز حادثه نزدیک می شود...
حاجت روا باشید به حق این ایام