مردم که تـــــــــــــو باشی
زن بــودن خوب است
از میان تمام مذکــر های دنیـــــــــــــا
فقــط کافیست پای تـــــــــــو درمیــان باشد
نمیدانی برای تـــــــــــو خانوم بودن چه کیفی دارد!!متن
من زخم های بی نظیری به تن دارم
اما تو مهربان ترینشان بودی
عمیق ترینشان
عزیز ترینشان
بعد از تو آدم ها…تنها خراشی بودندبر من که هیچ کدامشان به پای تو نرسیدند
عشق من…خنجرت کولاک کرد…
تو را بوسیدم و جانم به در شد
تنم آواره و دل در به در شد
به کامت تا نهادم کام خود را
تمام هستی ام زیر و زبر شد
…
نمیدانم که بوسیدن چه حکمیست
که تا آمد جدائی بی اثر شد
ز بوسه بوسه ی دیگر طلب کن
که این دنیا ز بوسه پر ثمر شد
انگشتانم که لای ورق های دیوان حافظ میرود
دست دلم میلرزد!
اما به خواجه میسپارم تا امید را از دلم نگیرد
دلم میخواهد همیشه بگوید
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور!
باران! بیا و رحم کن
تو که می آیی، یاد او هم می آید
آنوقت من می مانم بدون چتر
روی سنگفرشهای خیسی که
طعم تنهایی می دهند!
باران!
بیا و رحم کن
اشکهایم که با قطرات تو بر گونه هایم می لغزند
دل سنگ را آب می کنند…
تو مهری ، مهربانی ، کم نشو از فصل پاییزم
که باید شعر را از برگ دستانت بیاویزم
تو عاشق باش با من، پنجره خیس است از باران
من اینجا چای را با طعم دلخواه تو می ریزم...