naghmeirani
پسندها
58,472

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • آیین عشق ‌بازی دنیا عوض شده‌ ست
    یوسف عوض شده‌ ست، زلیخا عوض شده‌ ست

    سر همچنان به سجده فرو برده ‌ام ولی
    در عشق سالهاست که فتوا عوض شده‌ ست

    خو کُن به قایقت که به ساحل نمی ‌رسیم
    خو کُن که جای ساحل و دریا عوض شده‌ ست

    آن با‌وفا کبوتر جلدی که پَر کشید
    اکنون به خانه آمده، اما عوض شده ‌ست

    حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق
    من همچنان همانم و دنیا عوض شده‌ ست

    فاضل نظری
    واژه ها مرا دلتنگ می کند

    نگاه ها مرا دلتنگ می کند

    کوچه ها خونه ها تمام لحظه ها

    مرا دلتنگ می کند

    و من با حرف به حرف نامت

    دلتنگی ام را در میان قصه ها جار می زنم

    و آخرین نگاه عاشقانه ات را

    برای خود معنا می کنم

    این روزها نه یک بار

    بلکه هزار بار

    دلتنگتر از همیشه ام

    و باخود هجی می کنم

    آخرین سکوتی را که

    نام مرا به ساده ترین شکل ممکن

    تکرار کرد

    این روزها من

    برای بودنت

    برای خواستنت

    برای نگاه کردنت

    و برای بوسیدنت

    دلتنگ می شوم...

    و به همین سادگی

    برای تمام لحظه های با من نبودنت

    دلتنگی می کنم

    مبادا رد پای دلتنگی هایم

    بر زلالی نگاهت جابماند.
    گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،

    بيدارم؛

    گاهگاهي نيز،

    وقتي چشم بر هم مي گذارم،

    خواب هاي روشني دارم،

    عين هشياري !

    آنچنان روشن كه من در خواب،

    دم به دم با خويش مي گويم كه :

    بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !

    ***

    اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

    پيش چشم اين همه بيدار،

    آيا خواب مي بينم ؟

    اين منم، همراه او ؟

    روي راهي تار و پودش نور،

    از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

    ***

    اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

    خواب يا بيدار،

    جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !



    یک شب از قافله ی چشم تَرش جا ماندم
    در بیابانِ غمـــش بی کس و تنهـــا ماندم

    عطـش عشق ، دگر باره به جانم افتاد
    تشنه ، نزدیکِ تنِ تشنه ی صحرا ماندم

    آسمان تیره ، زمین گرم ، هوا بغض آلود
    دور شد قایق و من خیره به دریا ماندم

    عمـــر دیروزم اگــر رفت نباشد گله ای
    داد از امـروز که در حسرت فردا ماندم

    دلم از دست دلش پیر و زمین گیر شده است
    ظــاهـــــرا تــازه و شـــــــادابم و بـُرنا مـاندم

    من که خود قافــله سـالار نگاهــش بودم
    یک شب از قافله ی چشم تَرش جا ماندم
    زن ٬

    کتابیست

    با جلدی قطور

    مرد عاقل٬

    هنگام ورق زدن

    زن را نوشته ای در هم وبرهم می بیند

    ومرد عاشق٬

    بدون ورق زدن

    زن را می خواند...

    آری همیشه قصه این چنین بوده است


    گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخنی نگویم


    من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم


    تا این باد با دلتنگی هایم چه کند


    آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟


    و فریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟


    یا در شبی بارانی


    بر سنگفرش کوچه ی خلوت جاریش می کند


    یا شاید در شب مهتاب


    آن را به نگاه یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد


    یا شاید در پگاهی سرد


    در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند


    آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟


    دلتنگی هایم را به باد سپرده ام


    شاید این باد دلتنگی مرا


    در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمرمه کند


    می دانم آزردمت مرا ببخش


    اما بگذار برای آخرین بار بگویم


    که امشب سخت دلتنگ ات هستم
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
بالا