قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری، نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
بیا تا پیدا شم ، توباش تا من باشم
هنوز میشینم به هوای دیدن تو
تو با ، این دل کندن کجا ؟ ، رفتی بی من بگو
نزدیکم به شب رسیدن تو
بیا! که رها شم از این همه درد ، که صدا شم از این شب سرد
که تموم بشه فاصله ها
بیا که من از تو خسته ترم ، که من از من بی خبرم
به هوای خونه بیا
تا پیدا شم ! توباش تا من باشم
هنوز میشینم به هوای دیدن تو
تو با این دل کندن کجا ؟ ، رفتی بی من بگو
نزدیکم به شب رسیدن تو
یاد گرفتـــه ام
انسان مدرنی باشــــم
و هــر بار که دلتنگ میشــــوم
بـه جای بغض و اشک
تنهـــا به این جملـــه اکتفــا کنـــم کــه
هوای بـــد ایــن روزهــا
آدم را افسرده میکنـد ..!