نمی دانم چرا هربار که پر می شوم از هجوم کلمات کسی تنهاییم را در هم می شکندو روحم را دوباره به سمت این فضای انسانی سوق می دهد ؛ زیر نور چراغی که تا چند ثانیه ی پیش گم شده بود میان سوسوی ستارگان…>
دوباره چشمانم را می بندم، دست سوی آسمان می برم و مشتی ستاره می چینم
راستی، من که می دانم تو هم اگر پلک هایت را لحظه ای برهم بخوابانی می شنوی صدای سکوت شب را… پس تو هم لحظه ای با من بیا تا اوج آسمان ، این ستاره هایی که چیده ام باشد برای تو !
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !
من رفتم باید ثبت نام کنی...بعد کدش میاد به اینباکس موبت...آخرشم باید با فتوشاپ کارنامتو ببری از تو صفحه مرورگر تنظیم کنی و بفرستیش
من فتوشاپ ندارم...نشد
سلام
من
از ترنم باران بر پنجره
ازسمفوني باد در كوچه ها
از بي رنگي برف بر بام خانه ها
از پرواز پروانه و از عطر ياس
از آواز گنجشك هاي بي قرار
از سبزي يكدست جاليز
از رويش مترسك ها بر صليب
و از رستاخيز رنگ
بر بوم زمين
زمان را میفهمم
در گذر
بي تامل
بی درنگ
این خوبه ؟منظورتون از بی آهنگ چیه