naghmeirani
پسندها
68,427

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

    دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

    تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌

    ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

    مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

    راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

    مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!

    در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

    خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

    شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

    شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌

    گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
    هر چی آرزوی خوبه، مال تو
    هرچی که خاطره داري، مال من

    اون روزای عاشقونه، مال تو
    اين شبای بيقراری، مال من

    منمو، حسرت با تو ما شدن
    تو ای يو، بدون من رها شدن

    آخر غربت دنياست مگه نه
    اول دوراهی آشنا شدن



    تو نگاه آخر تو
    آسمون خونه نشين بود
    دلتو شکسته بودن
    همه ی قصه همين بود

    می تونستم با تو باشم
    مثه سايه مثل رويا
    اما بيدارمو بی تو
    مثه تو تنهای تنها




    هر چی آرزوی خوبه، مال تو
    هرچی که خاطره داري، مال من

    اون روزای عاشقونه، مال تو
    اين شبای بيقراری، مال من

    هر چی آرزوی خوبه، مال تو
    هرچی که خاطره داري، مال من

    اون روزای عاشقونه، مال تو
    اين شبای بيقراری، مال من
    سلام باورم شه دارم میبینمت؟/؟؟
    چطوریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟
    فرقـے نمـے کند !!

    بگویم و بدانـے ...!

    یا ...

    نگویم و بدانـے..!

    فاصله دورت نمی کند ...!!!

    در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!

    جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:

    دلــــــــــــــم.....!!!
    سلام نغمه جان
    چطوری؟ خوبی؟
    دلم تنگ شده بود واست...
    یاد دارم هر زمان که با دوریت یارای پیکارم نبود

    چشمها می بستم

    در خیالم با دو بال خویشتن

    سوی تو پر میزدم

    اوج پرواز خیالم بی افق بود

    مرزهای بسته ی هفت آسمان را می گشود

    کاش می دانستی

    چشم من از باز بودن خسته است

    کاش می دانستی

    من به چشم بسته از آن آسمانها میگذشتم

    تا بدان جا رسیدم

    کز خودم چیزی نبود

    هرچه هم بود از تو بود

    در من این حال غریب لحظه لحظه اوج و شدت میگرفت

    وقت و لحظه معنی خود را نداشت

    در من امید نگاه عاشقانه اوج میافت

    اما در خیال خام خود بودم...

    نمیدانستم

    دست تقدیر برایم چه نوشت!

    و از آن روز دگر

    غصه آن عشق نافرجام در من مانده است

    و از آن لحظه فقط

    اشکها یار وفادار منند

    درک من از عشق این شد

    که اگرخاطرت با رفتنم آسوده است من میروم....
    تبریک میگم گلم...امیدوارم همیشه شاد و عاشق و مهربون باقی بمونی...:heart:
    سلام

    چطوری؟

    کم پیداییا

    یعنی سمت پروفایل ما کمتر میایی دیگه
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
بالا