بود شاهي درزماني پيش از اين...ملك دنيا بودش هم ملك دين
اتفاقا شاه روزي شد سوار...با خواص خويش بهر شكار
يك كنيزك ديد شه بر شاهراه...شد غلام ان كنيزك جان شاه
مرغ جانش در قفس چون مي تپيد...داد مال وان كنيزك راخريد
چون خريد او را وبرخوردار شد...ان كنيزك از قضا بيمار شد
ان يكي خر داشت پالانش نبود...يافت پالان گرگ خر را در ربود
كوزه بودش اب مي نامد به دست...اب را چون يافت كوزه خود شكست