بیژن که کارش درسته و استاد منه... در مورد خودم مثل همیشه لطف داری و بزرگوارانه می بینی...
بالاخره که پیدا می کنم. یعنی راه حل خودش میاد سراغم، مطمئنم!! آخه مجبوره!
بهتره منطقی با موضوع کنار بیای... هرچند که خودت بهتر می دونی چیکار کنی...
مجبور نیستی! به انتخاب خودت میری. بازم میگم؛ پس ازش لذت ببر
خواهشا با ظرفیتم بازی نکن که جنبه درست حسابی ندارم و یهو فردا دیدی مطب زدم و سی چهل نفر رو روانه دیار باقی کردم که به رفتگانشون سر بزنن!!!
لطف داری، ممنون. جدی ببینم یه راهی پیدا می کنم از این حال بیام بیرون. چیز بدرد بخوری بود بهت میگم...
عجبا... من که خونه نشستم که؟! شوخی کردم. تا حدی درک می کنم. نمی دونم این جور تصمیمات، اسمش رو بذارم چی؟ گاهی حس می کنیم یه نوع دیکتاتوریه! شایدم باشه! اما نمیشه صرفا اینجور گفت. بیشتر اوقات دلایل و توجیهاتی هست...
برای خودت موقعیتی درست که لذت ببری. اطراف گلخونه اینور اونور برو... خودت رو با چیزی سرگرم کن و از اشکال تنفر آور! دوری کن...
حتما بعدا یه سفر خوب رو می ری...
درست میگی...
ببینم به نتیجه ای میرسم از این فکر کردن!! به نتیجه رسیدم یه نسخه هم برای تو می پیچم!! ( فقط نظام پزشکی ندارم، شکایت نکنی کارم به زندان بیفته!! )
باشه، این ولی خب رو هم قبول می کنم! البته فعلا... سر فرصت باید برگردی سر درش و مشقتا...!! ( کسی نیست اینو به خودم بگه!! )
گلخونه داره بابات؟ از نوع تزیینی یا خوراکی؟
حالا چرا ازش متنفری؟ اتفاقا خیلی هم جالب به نظر میاد. به جای تو بودم چند تا گیاه به سلیقه خودم میذاشتم یه گوشه و هر وقت می رفتم اونجا بهش سر می زدم.
سعی کن از همه چی لذت ببری...
واقعا قضیه برام به همین سادگی نیست. بیکار هستم آره. اما مگه کتاب و فیلم و درس و اینا کم ریخته سرم؟! هر کار می کنم حس هیچکدوم نیست!!
خوبه! خوب استرحات کن که برای درس انرژی داشته باشی... مثل من که نیستی، تونستی یه دستی به کتابای درسیتم بیار. رو خوانی هم باشه کافیه!
کجاست اونجا؟ برام جالبه. چرا؟
شمالم میری...
خواهش.
عجب... حداقلش اینه که تو می دونی داری چیکار می کنی!! دقیقا دو هفته میشه که شبانه روز بیشتر از 4 الی5 ساعت نمی خوابم! نمی دونم چی شدم!!
نمی دونم، برام مهم نیست!! اگه دوستان گفتن بیا بریم شاید باهاشون رفتم،شایدم نه. چیزی که قطعیه اینه که با خانواده نمیرم چون باید یکی خونه باشه.
خودت چی؟
میشه از این دید هم به قضیه نگاه کرد، توجه نکرده بودم!!
باید باور کنیم
تنهایی
تلخترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای
که در خلوت خانه پیر میشوی …
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه
تازه پی میبریم
که تنهایی
تلخترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست:
دیر آمدن!
دیر آمدن!
« بوکوفسکی »
( البته برای من به جای دیر آمدن بذار بیهودگی! )