هنگامی که منتظرید دیگران هیجان را به زندگی شما باز گردانند، برای تولید عشق و شور و نشاط به انان وابسته می شوید و تماس خود را با منبع عشق درون خود ( خدا ) از دست می دهید.
باربارا دی آنجلیس
شاید امروز بهانه ایست برای بودن من
یا نه شاید فرصتی است برای نبودنم
نمیدانم هستم یا نه
شبها از پی هم میگذرند
روزها میایند و میروند
پس من کجای این رفت و آمدهای بی دلیلم
جای من کجاست
درون قلب تو آیا
نه دل تو نه جای من است
نه میخواهد که راهی بر من باز کند
دست تقدیر است که نمیگذارد
کاش میتوانستم دستان تقدیر را میگرفتم
آنوقت با حرارت وجودم وادارش میکردم
آنچه کند که من میخواهم
آنوقت نقش ما در زندگی و بودنمان چقدر
پررنگ میشد
اگر آماده نباشیم بهترین بخت ها را نیز از دست خواهیم داد، و کسی که آماده نیست کمتر به پیروزی خواهد رسید. آمادگی یعنی بروز بودن داشته ها و دانش بیشتر در هر پیشه و کاری.
ارد بزرگ
مردمانی را دیدم که تسبیح به دست گرفته و دانه دانه ذکر تو را می شمردند به عادت آنگونه با شتاب و متصل نام تو را می خواندند که گویی در معامله ای از تو چیزی ستانده اند و اکنون بهای آن را می پردازند!
و اندیشیدم که آیا در هر بار خواندن نامت ، بزرگی و لطفت را نیز در ذهن تداعی می کنند؟!
مردمانی را دیدم که کاغذی دعا به بهایی می خریدندو چون نسخه ای از فروشنده چند بار و چگونه خواندنش را برای رفع حاجت طلب می کردند!
و اندیشیدم که آیا ترا می خوانیم تا بستانیم یا ترا می خوانیم چون دوستت داریم؟!
مهربانترین...
به ما بیاموز
که دل آدمی عصاره وجود اوست ،حرمت دل ها را از یاد نبریم
به ما بیاموز
که دوست داشتن را فراموش نکنیم و آنانکه دوستمان دارند را از خاطر نبریم
به ما بیاموز
که سوگند راست بودن دروغمان را نام تو نسازیم
به ما بیاموز
که به ناحق کردن حق دیگری عادت نکنیم
و به من بیاموز
که دوستی ام را بندی به پای دوستان نسازم و در همه حال دوستشان بدارم. حتی اگر فراموشم کنند ...
طعمش تلخ بود. تلخياش را دوست نداشتيم...نميدانستيم كه دواست. دواي تلخترين دردها...نميدانستيم معجون است! معجونِ انسان شدن...گمش كرديم. شيطان از دستمان دزديد! بيطاقت شديم و ناآرام. دهانمان بوي شكايت گرفت و گلايه...
و تازه فهميديم نام آن اكسير مقدس، نام آنچه از دستش داديم، «صبر» بود...
ديگر عزم آهني و طاقت فولادي نداريم، ديگر پاي ماندن و شانه سنگي نداريم. انگار ما را از شيشه و مه ساختهاند. براي شكستنمان توفان لازم نيست. ما با هر نسيمي هزار تكه ميشويم. ترك ميخوريم. ميافتيم، ميشكنيم، ميريزيم و شيطان همين را ميخواست!
خدايا، ما را ببخش، اين تعريف انسان نيست. ما ديگر ايوب نيستيم...
از اينجا تا تو هزار راه فاصله است. ما اما چقدر بيحوصلهايم. ما پيش از آنكه راه بيفتيم، خستهايم. از ناهموار ميترسيم، از پست و بلند ميهراسيم، از هر چه ناموافق ميگريزيم...
شانههايمان درد ميكند، اندوههاي كوچكمان را نميتوانيم بر دوش كشيم،ما زير هر غصهاي آوار ميشويم، توي سينه ما جا براي هيچ غمي نيست...
یا که به راه آرم این صید دل رمیده را
یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را
یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن
یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را
کودک اشک من شود خاکنشین ز ناز تو
خاکنشین چرا کنی کودک نازدیده را؟
چهره به زر کشیدهام، بهر تو زر خریدهام
خواجه! به هیچکس مده بندهی زر خریده را
گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی
کی ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکیده را؟
گر دو جهان هوس بود، بیتو چه دسترس بود؟
باغ ارم قفس بود، طایر پر بریده را
جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم
ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را
خیز، بهار خونجگر! جانب بوستان گذر
تا ز هزار بشنوی قصهی ناشنیده را
گاه همچون صبح خندانم نمیدانم کی ام---گاه همچون ابر گریانم نمیدانم کی ام
گاه همچون قطره هستم محو دریای وجود---گاه چون دریای عمانم نمیدانم کی ام
گاه خاک تیره ام در زیر پای این و آن----گاه چون خورشید رخشانم نمیدانم کی ام
گاه در عرشم گهی فرشم نمدانم چرا----گاه جسم محض و گه جانم نمیدانم کی ام
گاه از شادی غمینم گاه از غم شادمان----من به کار خویش حیرانم نمیدانم کی ام
گاه در بند قیودم گاه در بزم شهود---گه گدایم گاه سلطانم نمیدانم کی ام
گاه فرعونم به نیل و گاه موسی ام به تور---گاه کافز گه مسلمانم نمیدانم کی ام
چند میپرسی ز کاشانی کجایی کیستی-----من که محو روی جانانم نمیدانم کی ام