دل نوشته های دلتنگی

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
زمان در کالبد نبودنت رسوب کرده و تنهایی‌ام، در هر لحظه، عطر غلیظ حضور تو را بازتولید می‌کند.

عقربه‌ها به تو آلوده‌اند؛ هر ثانیه‌ای که می‌گذرد، تنهایی‌ام را با سایه ایی که از تو به جا مانده، سنگین‌تر می‌کند.

در جغرافیای سرد من، زمان چیزی جز تو نیست و تنهایی‌ام، تنها پیراهنی است که مرا در آغوش خود گرم میکند.

تمام دقایقم به تو دچار شده‌اند؛ کافی‌ست پلک بزنم تا در میان هیاهوی تنهایی‌ام، باز هم حضور تو در هوا بپیچد.

زمان در بن‌بست وجود تو ایستاده است و من، در انزوای خویش، مغلوب عطری شده‌ام که از یاد تو در فضای خانه‌ام باقی مانده🌹
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی
حالا پرپر می زنم تا همیشه آسوده باشی
دیگه نه غروب پاییز رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه
وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام می شینه
تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من می مونم این جا با دلی که دیگه تنگه

می دونم هرجا که باشم آسمون همین یه رنگه
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من شبیه کوهم اما از وسط تا خورده ام

تو تصور میکنی چوب خدا رو خورده ام

نه!خیال بد نکن چوب خدا اینگونه نیست

من هرآنچه خورده ام از دست دنیا خورده ام

قطره ام اما هزاران رود جاری در من است

دائما درحال تغییرم ،بپرس از آئینه

بارها از دیدن تصویر خود جا خورده ام
 

Similar threads

بالا