naz afarin
پسندها
9

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • وابستگی یعنی میخواهمت چون مفیدی
    دلبستگی یعنی میخواهمت حتی اگر مفید نباشی . . .
    سلام به همه دوستای دنیایی مجازیم ، من خیلی وقته که به باشگاه نیامدم واسه اینکه خیلی مشغله کاری دارم .
    ممنون واسه همه پیغام های که برام گذاشتید یکم که استرس و کارم کم بشه حتما میام تو باشگاه.
    به امیددیدار
    آدم هـا می آینـد
    زنـدگی می کننـد
    می میـرنـد و می رونـد
    امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو
    آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه
    آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
    مـی مـــانــد
    و نبـودنـش در بـودن ِ تـو
    چنـان تـه نـشیـن می شـود
    کـه تـــو می میـری
    در حالـی کـه زنــده ای ...
    از انســــان هـــای احســـاساتــی بـیشتـــر بـتـــرسیـــد؛آن ها قـــادرند ناگهــــــانی،دیگــــر گــریـه نکـننــد؛دوسـتــــ نــداشتـــه بــاشـنـــد؛و قـیـــدِ همـــه چـیــز را بــزننــد،حتـــی زنــدگــــی . . . منبع: طالع بینی خورشیدی | پرشین فال
    خدایا...
    بابت هر شبی که بی شکر سر بر بالین گذاشتم .
    بابت هر صبحی که بی سلام به تو آغاز کردم .
    بابت لحظات شادی که به یادت نبودم .
    بابت هر گره ای که به دست تو باز شد و من به شانس نسبتش دادم .
    بابت هر گره ای که به دستم کور شد و تو را مقصر دانستم ...
    مرا ببخش ...
    به فرض محال همه ی دنیا مال من باشد ؛

    بکارم نمی آید وقتی ...
    .
    .
    .
    تو در دنیایم نباشی
    سطل زباله ی قلبت را خالی کن!
    پادشاه
    در کنار زباله منزل نمی گیرد .


    نه شکارگاه دارد و نه حرمسرا
    و نه بادمجان دورقاب چین است ...پادشاه محبوب من

    پادشاهی خودمختار است .
    وزیر وکیل نمی خواهد !
    پایه های تخت پادشاهی اش را می لرزاند ..
    آه پیرزن ،
    گریه ی یتیم ،
    ناله ی دل شکسته ،
    او به دیدار آن ها می رود ...
    .
    .
    تاجش را بر سرم گذاشت
    و با مهربانی
    تماشایم کرد .


    قدرتمندترین پادشاهی ست که می شناسم .

    رعیت او
    آزادی بیان دارند ..
    صدای مخالفانش را نمی شنوی ؟؟

    یک روز مرا کنار خودش نشاند ؛
    گفت :
    جای تو اینجاست ،
    پیش خودم ...

    پادشاهی که دوستم دارد .
    مُلکِ تحت فرمانش دروازه و نگهبان ندارد
    هر وقت دلت خواست
    به دیدنش برو

    از او نترس !
    پادشاه خوش اخلاقی است...
    خدا ...
    در سال قحطی ، صاحبدلی پریشان حال ، غلامی را دید که بسیار شادمان بود .

    پرسید : چطور در چنین وضعیتی شادمانی می کنی ؟!

    گفت : من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی که برای او کار میکنم روزی مرا می دهد .

    صاحبدل به خود گفت :

    شرم دارم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد ؛

    و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزگارم هستم ...!
    بعضی آدم ها برای این به زندگی شما می آیند تا به شما بیاموزند،

    ............. چگونه رها کنید
    بعضی از شادی ها را دیگران خراب کردند ،خیلی از خوشی ها را خودمان کوفت خودمان کردیم .
    زندگی است دیگر...
    یک وقت هایی نوک پا نوک پا راه میروی که خیس نشوی ،یک زمانی هم همه ی دار و ندارت را به آب میزنی، دل به دریا میزنی ...

    هر چه هست داستان یک لحظه است .
    یک آن ، یک مهلت ، یک فرصت

    اصلا یک " فرصت " را بگذاری که بگذرد؛ " این زمان " بشود " آن زمان "....
    میشود بسان چای یخ کرده ی روی میز که با عشق دم کرده بودی و یادت رفته ، سرد شده ، از دهان افتاده..
    طمع تلخ و گس شده اش حالا با هیچ قند و شکلاتی به مذاق هیچ طبعی خوش نمی آید ..خورده نمیشود که نمی شود ، باید بریزیش دور...
    " فرصت " را که بگذاری بگذرد میشود مثل آبِ تنگِ ماهی که به وقتش عوض نشود آنوقت دیگر آن ماهی هم ماهی نمی شود...
    دستم به سمت تلفن می‌رود
    و باز می‌گردد .
    چون کودکی که به او گفته‌اند :
    " شیرینی روی میز مال مهمانهاست " !!!
    خیلیا دلمونو شکستند .
    ولی تو با بقیه فرق داشتی ...

    آخه یه ضرب المثلی هست که میگه :
    کار را که کرد ... آنکه تمام کرد !
    می گویند : نباید به مردان زیاد توجه کرد ، خودشان را گم می کنند !
    اما مردان وقتی گم می شوند که عشقشان بی توجهی کند
    شاید قرار است دوباره آغاز شوی
    وقتی می خواهی از خودت آدم دیگری بسازی، اول احساس ویرانی میکنی،
    حس تنهاییِ عمیق و درک نشدن ... و فاصله می گیری ؛

    این هزینه ای ست که برای ساختن زندگیت پرداخت می کنی ،
    و پس از آن خیز بر میداری...

    یادت باشد این بار احساس تنهایی ات را جدی بگیر !


    شاید قرار است دوباره آغاز شوی ...
    شاید قرار است دوباره آغاز شوی
    وقتی می خواهی از خودت آدم دیگری بسازی، اول احساس ویرانی میکنی،
    حس تنهاییِ عمیق و درک نشدن ... و فاصله می گیری ؛

    این هزینه ای ست که برای ساختن زندگیت پرداخت می کنی ،
    و پس از آن خیز بر میداری...
    ﺳﻬﻢ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
    ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻗﺪﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻟﻪ ﻧﮑﻨﻢ ،
    کجا ﺑﺎﯾﺪ ﺩل ﺒﺒﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﺮ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ ،
    ﮐﺠﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﺎﮐﯽ ﮐﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺗﻮﻗﻒ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﻧﺒﺎﺷﺪ ؟

    ﺑﮕﻮﮐﺠﺎ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭ کنم ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﮕﻮﯾﺪ،ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ..!
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
بالا