مشاعرۀ سنّتی

baran72

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تو خودت را به جاي من....اما،نه....مبادا كه جاي من باشي

نه...مبادا كه درد دربه‌دري، سرنوشت مقدرت باشد[/QUOT
در ان مقام كه خوبان ز غمزه تيغ زنند
عجب مدار سري اوفتاده در پائي
يادم آرد روز باران:
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگلهای گيلان:
بس گوارا بود باران
.
به ! چه زيبا بود باران
!
می شنيدم اندر اين گوهر فشانی

رازهای جاوداني، پندهایاسمانی
:

بشنو از من. کودک من
!
پيش چشم مرد فردا،

زندگانی - خواه تيره، خواه روشن
-
هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا
 

elnaz gol

عضو جدید
يادم آرد روز باران:
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگلهای گيلان:
بس گوارا بود باران
.
به ! چه زيبا بود باران
!
می شنيدم اندر اين گوهر فشانی

رازهای جاوداني، پندهایاسمانی
:

بشنو از من. کودک من
!
پيش چشم مرد فردا،

زندگانی - خواه تيره، خواه روشن
-
هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا

امشب اي ماه بدرد دل من تسكيني
آخر اي ماه توهمدرد من مسكيني
 

k.mohammadi

کاربر بیش فعال
من ارچه عاشقم ورندومست ونامه سیاه
هزارشکرکه یاران شهربی گنهند
درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند
معنی کور شدن را گره ها میفهمند
سخت است بالا بروی ساده بیای پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها میفهمند
یک نگاهت به من آموخت که درحرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها میفهمند . . .





 
  • Like
واکنش ها: RZGH

RZGH

عضو جدید
کاربر ممتاز
درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند
معنی کور شدن را گره ها میفهمند
سخت است بالا بروی ساده بیای پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها میفهمند
یک نگاهت به من آموخت که درحرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها میفهمند . . .





دیدمش خرم وخندان قدح باده به دست
واندر ان اینه صد گونه تماشا می کرد
 

baran72

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مردانه و زنانه اش را بی خیال

دست بدهیم به رسم کودکی

قرار است هوای هم را / بی اجازه داشته باشیم

هومن شریفی

من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي....
 

RZGH

عضو جدید
کاربر ممتاز
من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي....

یاد آن روز ها بخیر


روبروی هم / لم میدادیم به پشتوانه ی رفاقتمان
 

RZGH

عضو جدید
کاربر ممتاز
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم

http://www.www.www.iran-eng.ir/images/smilies/00020694.gif

مادرم پنجره را دوست نداشت...

با وجودی که همین پنجره بود

که به ما مژده باز آمدن چلچله ها را می‌داد



مادرم می‌ترسید...

مادرم می‌ترسید..

که لحاف نیمه شب

از روی خواهر کوچک من پس برود
 

baran72

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مادرم پنجره را دوست نداشت...

با وجودی که همین پنجره بود

که به ما مژده باز آمدن چلچله ها را می‌داد



مادرم می‌ترسید...

مادرم می‌ترسید..

که لحاف نیمه شب

از روی خواهر کوچک من پس برود


دل به پیغام وفا هر کس که می‌آرد ز یار
می‌دهم تسکین و می‌دانم که حرف یار نیست
 

RZGH

عضو جدید
کاربر ممتاز
دل به پیغام وفا هر کس که می‌آرد ز یار
می‌دهم تسکین و می‌دانم که حرف یار نیست

تصمیم داشتم که تو را یک غزل کنم

وقتش رسیده است به قولم عمل کنم

بوسیدنت خلاف قوانین کشور است

باید عمل به شیوه ی بین المل کنم!
.
.
.
 

baran72

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تصمیم داشتم که تو را یک غزل کنم

وقتش رسیده است به قولم عمل کنم

بوسیدنت خلاف قوانین کشور است



باید عمل به شیوه ی بین المل کنم!
.
.
.




می‌دانم، چشمانت پلی‌ست
به‌آشتی نشسته
وگونه‌هایت را حسِ شرمساری‌شان زیبا می‌کند
که سرخ رنگی نجیب است
 

RZGH

عضو جدید
کاربر ممتاز
می‌دانم، چشمانت پلی‌ست
به‌آشتی نشسته
وگونه‌هایت را حسِ شرمساری‌شان زیبا می‌کند
که سرخ رنگی نجیب است


تمـــام تنــم میســوزد از زَخــم هایی که خـورده ام

دردِ یکـــ اتفـــــاق که شــاید با اتقاق ِ تـو

دردشــ متفاوتـــ باشد ویرانــــم می کند

من از دستــ رفـــته ام ، شکســته ام

می فهــــمی ؟

به انتهـــایِ بودنم رســیده ام ؛

امـا اشکـــ نمی ریزم

پنهــان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند!...
 

baran72

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تمـــام تنــم میســوزد از زَخــم هایی که خـورده ام

دردِ یکـــ اتفـــــاق که شــاید با اتقاق ِ تـو

دردشــ متفاوتـــ باشد ویرانــــم می کند

من از دستــ رفـــته ام ، شکســته ام

می فهــــمی ؟

به انتهـــایِ بودنم رســیده ام ؛

امـا اشکـــ نمی ریزم

پنهــان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند!...

دل را به كف هركه نهم باز پس آرد


كس تاب نگهداري ديوانه ندارد
 

baran72

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دیری نکشید رفت و تنها مــــــــــــاندم
کنجی زده زانوی غم و جا مـــــــــاندم

محرم راز دل شیدای خود
کس نمیبینم زخاص و عام را

با دلارامی مراخاطرخوش است
کز دلم یک باره برد ارام را
 

-->ali<--

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
محرم راز دل شیدای خود
کس نمیبینم زخاص و عام را

با دلارامی مراخاطرخوش است
کز دلم یک باره برد ارام را

الا یا ایها الساقی ادر کأسأ و نولها//که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
 

F A R Z A N E

عضو جدید
کاربر ممتاز
نـاله را هرچند میخـواهم که پنهـانی کنم
سینه میگوید که من تنگ آمدم، فریاد کن
نیلگون چشم فریب انگیز رنگ آمیز تو
چون سپهر نیلگون، دارد سر افسونگری
از غم رویت، به سان شاخه ی نیلوفرم
ای ترا چشمی به رنگ شعله ی نیلوفری


رهی معیری
 

F A R Z A N E

عضو جدید
کاربر ممتاز
یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان

نگذرد بر من شبی، کز داغ روزافزون ننالم
همچو«نی» لبریز دردم چون نسوزم، چون ننالم؟
بر من از بیداد گردون صبح شادی، شام غم شد
چون کنم؟ گر صبح و شام از گردش گردون ننالم


رهی معیری
 
Similar threads
Thread starter عنوان تالار پاسخ ها تاریخ
naghmeirani اولین مسابقۀ "مشاعرۀ سنتی دور همی" با جایزه مشاعره 109
Fo.Roo.GH مشاعرۀ شاعران مشاعره 11

Similar threads

بالا