خودتو با یه شعر وصف کن...!

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
با "یکی بود یکی نبود "شروع شد این قصه با یکی ماند یکی نماند،تمام
یکی،من بودم یا تو...!؟
مهم نیست
مهم

قصه ایست که تمام شد!
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
وچنان عشقی به دریا داشتم که با اولین نگاهم به تو
غرق شده خودم را غریبانه دیدم
اما تو...تو که بودی؟
سایه؟یا یک رویای نا پایدار
که دریا را دوست داشتی
فقط به یک نگاه و یک خاطره
من بدون نجات غریق
بی پروا خودم را به آب زدم
که شاید عشق را به تو بیاموزم
تو عشق را نیاموختی!
ومن غرق شدم
و تو ماندی و خاطره شناگری
که عاشق دریا بود
اما شنا نمی دانست
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
قرارمان باران بود ساعت دلدادگی
کنار عشق
یادت هست ؟!
من آمدم
باران هم
و رنگین کمان
برای عشق
تمام قطره ها را
در انتظارت قدم زدم
و خیابان را
تا تمام شهر
به جستجوی تو بردم
تو امّا نیامدی
نمی دانم اشک بود یا باران
چیزی بر گونه ام سر می خورد
و روی کفش ها یم می چکید
که می گفت
تو در خواب من جا مانده ای
و من ...
چشم هایم را
به ملاقات آورده بودم !
همیشه ...
این گونه از رؤیای تو
تنها
به خانه بر می گردم
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
آن چنان صبورانه عاشقت شدم
و زیر درگاه خانه‌ات،
به انتظار گردش چشمانت نشسته‌ام
که نسیم هم حسودی می‌کند!
پیدا که می‌شوی

سرانگشتانم مست می‌شوند
سبز می‌شوند
من امشب
پروانه‌هایی را که
از دریچه‌های بارانی چشمانت پرواز کردند،
گردهم آوردم تا ببینند
که من دیوانه تو هستم
و چشم بسته کنار خیالت زندگی می‌کنم
تو در وجودم می‌رویی
آن چنانکه علف‌های تازه در لابه‌لای
سنگفرش‌های مخروبه‌ای می‌روید
من می‌آیم تا تو را بر شانه‌ام بگذارم
و از میان سایه‌های غلیظ تنهایی
و لحظه های عاجز زندگی بدون عشق
و سراب خاطره‌ها و روزمرگی لرزان
بیرون ببرم
آخر می‌دانی
جویباریست که به ابدیت می‌ریزد
همیشه و به هر شکلی به راه خود خواهد رفت
چیزی توان توقف آن را ندارد
عشق را می‌گویم

عشق...
عشق نام دیگر توست
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
با تو بوده ام ، همیشه و در همه جا
با تو نفس کشیده ام ، با چشمان تو دیده ام

مرا از تو گریزی نیست

چنانکه جسم را از روح و زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب


تو دلیل من برای حیات بودی و هستی


و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام


علت بودن من تو هستی


پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
خیال بوسه ای که اینجا

جا گذاشتی اش ،
بر لبانم سنگینی می کند ...
به خاک می افتم در مقابلت
فکر می کنی چیز دیگری هم
برای باختن دارم هنوز ؟
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
این روزها دیگر پشت پنجره می‌نشینم و به استقبال باران می‌روم.
می‌دانم پائیز، هنوز هم شورانگیز است..
می‌دانم یکی از همین روزها کسی که نبض
زندگی من است،
کسی که جز تو نیست بازمی‌گردد..
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در خلوت من جز تو کسی راه ندارد،

رخسار فریبای تو را ماه ندارد،

غمنامه ی من غصه ی چشمان تو باشد،

غیر از تو دلم دلبر دلخواه ندارد

 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
در نگاه‌ ات همه‌ی مهربانی‌هاست:
قاصدی که زندگی را خبر می‌دهد.

و در سکوت‌ات همه‌ی صداها:
فریادی که بودن را تجربه می‌کند.
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
[h=2][/h]


امشب به یاد تک تکِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ی غم ها، دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهابِ خیسِ ورق ها، دلم گرفت
از خواندن تمام خبرها تنم بسوخت
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت
در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو
در آتشِ گرفته سراپا دلم گرفت
متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی
از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت
یک ردِ پا که سهمِ من از بی نشانی است
از ردِ خون که مانده به هر جا، دلم گرفت
اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ
اقرار میکنم، درآمدم از پا دلم گرفت

 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
در فــراسـوی نـــگـاه ،


چشـــمانِ خـاکـستری بـادسـت،

در کـجای جـهان ،

پنهان می کنی مـرا

وقتی ،

از آســمان ،

خـوشـه های خـشم می بـارد . . . ! ؟
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
ما در جهانِ همیشه ها ،

رگبار گلوله های آتشیم

چشمان ما

چراغهای رابطه را اما

مسدود نکرده است

به فرصت امروز

چراغی روشن کنیم

تا بچه های فردا

تاریک نمانند
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
من از شهر نبودن ها می آیم
تا در بیشه های این وطن

بودن را وسعت بخشیم

و ریشه های مانده در خاک را
دوباره احیا کنیم
یاری ام می کنی ؟ !
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آنگاه که دستانم
گره می خورد در دستانت
و نگاه در نگاه
پیچیده در تندباد احساس
از تو دور می شوم
می دانم در کش و قوس
هلال و قرص ماه
دریا مد می کند
جذر می شود
ساحل رویای مرا
تر می کند
خشک می شود
پنجره اتاق من
بغض می کند
شاد می شود
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ساده شروع میکنم از ابتدا

با حرفهای دل بی انتها

دیگر من از هجر حرف نمیزنم

امشب فقط پریدن ، فقط سما
 
  • Like
واکنش ها: RZGH

سمانه آسمونی

عضو جدید
کاربر ممتاز
تلخ منم
همچون چای سرد
که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی
و ننوشیده باشی
تلخ منم
... چای یخ ...
که هیچ کس ندارد هوسش را

سید علی صالحی
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلم تا عشق باز امد
در او جز غم نمیبینم
دلی بی غم کجا جویم
که در عالم نمیبینم
دمی با همدمی خرم
زجانم بر نمیاید
دمم با جان بر اید
چون که یک همدم نمیبینم
 

sweetest

عضو جدید
کاربر ممتاز
اما من،
بہ دانستن از تو نیازمندم،
دریغ مکن.
بگو ھرلحظہ
کجایی،چہ میکنی؟
تا بدانم آن لحظہ
کجا باشم،چہ کنم؟
 
  • Like
واکنش ها: RZGH

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من از این پس به همه عشق جهان می خندم ، به هوس بازیاین بی خبران می خندم ، هرکه آرد سخن از عشق به او می خندم ، خنده ی من ازگریه غمگین تر است ، کارم از گریه گذشته است به آن می خندم

 
  • Like
واکنش ها: RZGH

RZGH

عضو جدید
کاربر ممتاز
اندرطلب دوست همی بشتابم
عمرم به کران رسیدومن درخوابم
گیرم که وصال دوست خواهم یافت
ان عمرگذشته راکجا دریابم
 

mehravehoath

عضو جدید
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید،
کودک پس فردا،
کفتر آن هفته.
یک نفر دیشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.
قطره ها در جریان،
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس…
 

RZGH

عضو جدید
کاربر ممتاز
من از این پس به همه عشق جهان می خندم ، به هوس بازیاین بی خبران می خندم ، هرکه آرد سخن از عشق به او می خندم ، خنده ی من ازگریه غمگین تر است ، کارم از گریه گذشته است به آن می خندم

من ازان روز که دلدارم رفت به غم وشادی دیگران می خندم
 

mehravehoath

عضو جدید
دلم برای خودم تنگ شده است
حرف هایی هست برای نگفتن . بغض هایی هست که آغوش دوست نمی طلبد و اشک هایی که سیلشان را تنها متکای تختت تاب می آورد و من پرم از همه ی اینها .
گاهی آنچنان دلم برای خودم تنگ می شود که یعقوب بهر یوسف . گاهی آنچنان بی قرار دیدار خودم می شوم که هر ثانیه برایم حکم هزار سال را دارد و هر نزدیکی ، حکم یک مزاحم را .
سخت است و زجر آور وقتی که همه دوستان و نزدیکان و هم دانشگاهیانت تو را با لبخند بشناسند و تو خود را حتی یک بار هم خندان ندیده باشی .
هرگاه به خود نظر افکندی ، چیزی جز موجودی پیچیده شده در مه و اندوه و اشک ندیده ای ، خود را چیزی جز انبوهی از پوچی نیافته ای و جالب آنکه در میان دوستانت از امید حرف می زنی ، از زیبایی و خوبی جهان و وجود خدایی که تنها سهمت از او گلایه و شکوه است ، نه حمد و سبحان .
دلم برای خودم تنگ شده است و من این خود نفرین شده را چندگاهیست که در کوچه پس کوچه های حضور دیگران جاگذاشته ام .
چندی است دیگر نه صدای نی در اوج تنهایی بی خودم می کند نه صدای عود این محزونترین ساز تاریخ . حالا دیگر شده ام دوستدار راجر واتر و جو ستریانی و لوناردو کوهن . آخر اینها اسم های دهان پر کنی است . کافیست دو خط از آهنگ comfortably numb را از حفظ بخوانی آنگاه دیگر علاوه بر روشنفکری ، برچسب نبوغ و دانایی را هم بر پیشانی داری . کافیست یک بار ، فقط یک بار از کافکا یا گورکی نامبری تا همه تو را نابغه بخوانند و کتاب خواندنت را تحسین کنند . یا چه می دانم ، هر نقدی که راجع به فلان فیلم کلاسیک خوانده ای را نشخوار کنی .
حالا تو دیگر در میان این ملتی که از نان شب برایشان واجب تر ، قهرمان و اسطوره است ، یک شبه اسطوره می شوی هر چند با عمری کوتاه و برای عده ای محدود .
دلم برای گریه هایم تنگ شده است . مهم این نیست که گریه ها برای درد مادر بوده یا پیری پدر . مهم این نیست که بر بی پولی فقیری اشک ریخته ای یا بر دستان خسته و خالی پدر . مهم این نیست که از بی آغوشی گریسته ای یا از بی پناهی دیگران . مهم اینست که خودت بوده ای .
خود خود خودت . بی خیال از نگاه سنگین دیگران!!!

TIERD.JPG
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
اندرطلب دوست همی بشتابم
عمرم به کران رسیدومن درخوابم
گیرم که وصال دوست خواهم یافت
ان عمرگذشته راکجا دریابم
شاید اون جوری که باید قدرت رو من ندونستم
حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم
من به تو هرگزنگفتم باتو بودن آرزومه
نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه.....
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من ازان روز که دلدارم رفت به غم وشادی دیگران می خندم


از من بگریزید که می خورده ام امروز
با من منشینید که دیوانه ام امشب
ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد
ای بیخبر از گریه ی مستانه ام امشب
یک جرعه ی آن مست کند هر دو جهان را
چیزی که لبت ریخت به پیمانه ام امشب
بی حاصلم از عمر گرانمایه فروغی
گر جان نرود در پی جانانه ام امشب
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
حال و احوال این روزهایمــــ

قاصدکـے را مـے ماند

که دلش حتـے

نه به باد

و نه حتـے به نسیمــــ

که

به یک فوت خوش است


بگذارید برود ...



 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
طبيبا بس کن اين درمان ، من بيمارم
مرا ديگر به حال خويشتن بگذار، مي ميرم

دمادم مي شوم کاهيده تر، زين عشق جانفرسا
زمن شوييد دست اي دوستان، کاين بار، مي ميرم

ندارم تاب ديدارت ، که با آن شعله مي سوزم
نمي خواهم ترا بينم،کز آن ديدار مي ميرم

من ديوانه را بگذار تا با خود سخن گويم
به شهر غم غريبم ، روي بر ديوار مي ميرم

گل خودروي اين دشتم، نه گلکاري نه گلچيني
به خواري عاقبت در گوشه اي ، چون خار مي ميرم

شکفتم بي هوس ، بر شاخه ي لرزان عمر اما
چنان نازک دلم ، کاخر به يک رگبار مي ميرم

هزران قصه گفتم، شاهکار شعر من
داني چه باشد؟ آن که من لب بسته از گفتار مي ميرم

سخن هايم گرامي تر ز دُرّ باشد و ليکن خود
چه بي قدر آمدم دنيا ، چه بي مقدار مي ميرم

زدست حاسدان و دوستان سود جو اکنون
چنان عزلت گشتم، که بي غمخوار مي ميرم

ز خود زين رنج بيزارم که با اين خلق مأنوسم
به خود زين درد مي پيچم که دور از يار مي ميرم
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کاش انقدر معرفت داشتی که یبار دیگه مثل سابق بگی دوستت دارم

و عاشقتم

ولی نمیتونم باهات بمونم

مجبورم که برم ...

خیلی فرق میکرد

تا اینکه منکر همه چیز بشی

فقط برای اینکه بری ...
 

naghmeh raha

عضو جدید
کاربر ممتاز
من پری کوچکی را میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.....
 

Similar threads

بالا