آورده اند که:
روزی شیخ گرسنه در بازار میگشت و چون نتوانست قوتی برای خوردن بخرد عزمش را جزم کرد که از فرط ناتوانی به بیابان سربنهد !
از قضا مریدی وی را بدید و چون از چند و چون قضیه آگاه بشد ، خشتک به هوا کرده و شیخ را گفت :یا شیخ مگر خود نفرمودی که باید از جوارمشکلات زندگی با سرعت و مییییگ میییییییگ کنان عبور کرد؟
شیخنا در جواب بگفت:
عجب !انگار نمی دانی که مشکلات بر روی گرده ما نشسته و فریاد : انگوررررررری ، انگورررررررررری !! سر می نهد!
و اینگونه بود که مرید گهی دست به خشتک و گهی خشتک به دست سوی بیابان نعره زنان گسیل گشته و تا مدتها معتکف بیابان شد!
روزی شیخ گرسنه در بازار میگشت و چون نتوانست قوتی برای خوردن بخرد عزمش را جزم کرد که از فرط ناتوانی به بیابان سربنهد !
از قضا مریدی وی را بدید و چون از چند و چون قضیه آگاه بشد ، خشتک به هوا کرده و شیخ را گفت :یا شیخ مگر خود نفرمودی که باید از جوارمشکلات زندگی با سرعت و مییییگ میییییییگ کنان عبور کرد؟
شیخنا در جواب بگفت:
عجب !انگار نمی دانی که مشکلات بر روی گرده ما نشسته و فریاد : انگوررررررری ، انگورررررررررری !! سر می نهد!
و اینگونه بود که مرید گهی دست به خشتک و گهی خشتک به دست سوی بیابان نعره زنان گسیل گشته و تا مدتها معتکف بیابان شد!


