من از اینکه شعر هایم بی تو
چگونه آغاز میشود
از اینکه غزلهایم در پایان
بی تو چگونه به خواب می رود
من از اینکه دو بیتی زندگیم
بدون تو یک بیت بماند ، می ترسم
دلتنگ تر از آنم که دلتنگیم را بنویسم ای کاش دلتنگی های آدمی را باد باخود میبرد... جاده الهی کمرت بشکنه... ...و اما: سازت را با بهار کوک کن من را با چشم هات آغوش ت رود آرامی ست به دریا نرسیده مرا غرق خواهد کرد! برای از تو گذشتن به هیچ چیز نیاز ندارم فقط چشم هایم را می بندم و می گذرم چقدر زیباست دوست دارم حتا زیباتر از تو!
کاش می دانستی
در سحرگاه یکی صبح بهار
همچو خورشید جهان را دیدن
به تن خسته شب آب سحر پاشیدن
وندر آن شوکت باغ و گل و ریحان دیدن
سوسن و یاسمن و سنبل و نسرین چیدن
چه صفایی دارد
دیگرفکرنمی کردم بازگردی! *** دیرگاه شده بود بادآمده ردقدم هات راکوچانده خانه را گردمرگ پاشیده بود. خاکستری رنگی شده بودنشسته درباورم وغروب پاشیده درچشمم. *** دیگرفکرنمی کردم بازگردی! اماتو بازگشته ای پنجره های خانه راگشوده پرده هارابه دست بادسپرده ای وعطرنسترن...؛آه! توبازگشته ای؛ولی من هنوزخانه را گردگیری نکرده ام!
روی دیدار توام نیست ، وضو از چه کنم ؟! دیگر این جامه ی صدوصله رفو از چه کنم ؟! قید هستی ، همه جا همره من میآید با چنین نامه سیاهی به تو رو از چه کنم ؟!
تمام هستی ام را برگی کن! بر درختی بیاویز! خودت باد شو! بر من بوز! به زمینم بیانداز! خدا که شدی و از من گذر کردی ... خیالم راحت می شود جای پای تو، مرا و همه هستی مرا تقدیس می کند!
از همان روزی که دست حضرت " قابیل" گشت آلوده به خون حضرت " هابیل" از همان روزی که فرزندان " آدم" صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید آدميت مرد، گرچه آدم زنده بود از همان روزی که " یوسف" را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود! بعد، دنیا، هی پر از آدم شد و این آسیاب، گشت و گشت، قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ، آدمیت برنگشت! قرن ما روزگار مرگ انسانیت است من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار، از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر، حتی قاتلی بر دار اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام، زهرم در پیاله، اشک و خونم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم؟ فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در گویری سوت و کور، در میان مردمی با این مصیبت ها صبور صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است!
آن صداها به کجا رفت
صداهای بلند
گریه ها قهقهه ها
آن امانت ها را
آسمان آیا پس خواهد داد ؟
پس چرا حافظ گفت؟
آسمان بار امانت نتوانست کشید
نعره های حلاج
بر سر چوبه ی دار
به کجا رفت کجا ؟
به کجا می رود آه
چهچه گنجشک بر ساقه ی باد
آسمان آیا
این امانت ها را
باز پس خواهد داد ؟
بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟
هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟
گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟
دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟
عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من
عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟