راستش یکمی دلم گرفته، الان خونهی مادرشوهرم اینا داریم میخوابیم،چون دیگه کل وسایل خونه جمع شده و جایی برای خواب نیست. فردا اسبابی که یه روزی به این شهر آوردم و چیزهایی که آروم آروم تهیه کردم قراره ازین شهر بره، یازده سال زندگی خوبی داشتم اینجا، برام سخته که دارم ازین شهر میرم، به یه سری چیزها عادت کرده بودم که الان یهو قراره تغییر کنه شرایط، کلا یکم حالت بغض دارم، یکم نگران هم هستم، نمیدونم ساری چطور شهریه، امیدوارم ناامیدمون نکنه این شهر
