جانا نومید مباشی که خدا یار نراند
گر تو را دور کند، باز تو را باز بخواند
در اگر بر تو ببندد، منشین تنگدل آنجا
که پسِ صبر، تو را بر سر اقبال نشاند
گر همه راه ببندد، به رخ خستهدلان
ره دیگر بنماید، که خرد در نرساند
چو خزان برگ فرو ریخت ،ز سر شاخ فسرده
نفس باد بهاری، به برش جان بفشاند
دل اگر خسته شود، از ستم گردش ایام
دست تقدیر برآید، گرهش سر برهاند
به مثل گفتم اگر سختیِ دنیا بکشاند
عاقبت لطف رسد، بنده به مقصود رساند
دل من در طلبش گشت و نیابید همانند
به که ماند؟ به چه ماند؟ دل حیران چه بداند
خامش ای دل، که این راز نگنجد به عبارت
آنکه از جام عنایت بچشد، جان برهاند
