من تمام شعرهایم را در وصف نیامدنت سروده ام
و اگر یک روز ناگهان ناباورنه سر برسی دست خالی ، حیرت زده از شاعر بودن استعفا خواهم داد ! نقاش میشوم و تا ابد ...
اونجا که یکی سیگار میکشه بهش حسودیم میشه
طوری زندگیم و روحم دود کردند که هیچ سیگاری دردش آروم نمیکنه
کاش میتوانستم گذشته ببخش، اما بیشتر از همه از خود قدیمیم شاکیم که هر اشتباهی سختترین تنبیه میکرد، طوری که خودم با دست خودم خودم نابود کردم تهش دوباره خودم با دست خودم خودم سرپا کردم
یاد تو
شبیه مجهولیست
که هرچه جهان را سادهتر میکنم
بیشتر در معادله باقی میماند
در دستگاه مرجعِ من
زمان خطی مستقیم نیست؛
نزدیک نام تو
خم میشود
کند میگذرد
و گاهی
اصلاً عبور نمیکند
میگویند فاصله
فقط میان دو نقطه تعریف میشود
اما میان من و تو
فاصله
انحنای خاموشیست در فضا؛
جایی که حتی نور هم
برای رسیدن
راهش را تغییر میدهد
شاید عشق
همان نسبیتی باشد
که در آن
حضور و غیاب
دو صورت متفاوتِ یک حقیقتاند؛
هوای تو
میدانی نامرئیست
که جهان کوچکِ من
در آن
مدام بازتعریف میشود
دوست داشتن حس قشنگیه، اما یادت نره
خودت هم مهمی که چجوری فردی هستی، آیا فرد دوست داشتنی خودت میبینی ؟!
اگر خودت دوست داشتنی نبینی، یه روزی اگر کسی هم دوستت داشته باشه، باورش نمیکنی!
سالها طول کشید تا این یاد گرفتم، نوشته های عاشقانه قشنگن، اما عمل کردن و تلاش کردن برای کنار کسی که دوستش دارید از همه نوشته ها قشنگتره، خصوصا اگر هر دو تلاش کنید.
اونوقت دنیا معجزه هاش نشونتون میده
صبا دستم به دامانت
اگر رفتی به سوی او، بگو این دل پریشانست
بگو شبها به یاد او نفس در سینه میسوزد
بگو از دور میمیرم برای دیدن رویش
که این دل خسته از هجران، هنوزش سخت دلتنگ است
اگر پرسید از حالم، بگو آرام آرامم
ولی آرامشی دارم که نامش اشک پنهان است
بگو عاشق همان عاشق، دلش در بند پیمان است.