راستش اصلا فکر نمی کردم که روزی از زنده بودن و راه رفتم اینقدر شرمسار و خجالت زده باشم .
اصلا فکر نمی کردم روزی برسه ،برای آدم هایی که اصلا نمی شناسمشون گریه کنم .به خصوص برای مایی که گریه کردن برامون حرومه .
اصلا فکر نمی کردم که برای پسری که مثل برادرمه ، برای دختری که جای خواهر نداشتمه ،برای مادری که انگار تو بغل اون بزرگ شدم و برای پدری که گویی از دست اون نان گرفتم و تو دستای اون قد کشیدم ولی ندیدمشون دلم پر از غم بشه .
به نظرم وطن یعنی اینکه منه کرد زبان ، دلم پر میزنه سمت سیستان ، سمت رشت ، سمت بندر عباس ، سمت خوزستان
وطن یعنی همین تن های بر خاک افتاده .
این خاک از همین تن ها درست شده ، و شاید برای همینه که اینقدر جاذبه داره.
فکر نکنم جای دیگه ای در این دنیا اینطور باشه ، شایدم باشه و من ندیدم که مردمانی اینطور خاکشون رو دوست داشته باشن .
به شخصه حاضرم تک تک استخوان هام ،ذره ذره گوشت تن و قطره قطره خونم رو بدم تا این خاک روی خوشی و شادی ببینه . خاک که خوش باشه ،آدم های سرشته از اون خاک هم شاد میشن . . .