واژه ای در قفس است

omidvarshoei

عضو جدید
به فتح عشق آمده ام




با سبویی شکسته



این سبو قصه ی تشنه کامان است



چشمان مست



مرا عریان دیده اند



همان دم که یاد تو را



با همان سبو



تا جرعه ی آخر سر کشیدم



و لبخندی بی ریشه تمام کوچه را پیچید



آینه شکست... دل شکست... سبو شکست...



و این قصه ابدی شد



این کوچه سرای تشنه کامان است



ورود ممنوع



اما هنوز مغرورم



مغرور عشقی که ناب بود ناب ناب...




-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گاه عمیق ترین درد مردن نیست...




قدرت فاصله ها تو را می شکند



شکستنی از جنس جام شراب



گاه عمیق ترین درد چشمان توست



همیشه گم می شود در رویای مه آلود من



گاه عمیق ترین درد سدیست که بر نگاهت می بندی



تا برملا نشوی...



باورت نشده!!



شانه هایت هنوز خیس خاطرات نیامده است



سد نگاهت را بشکن...



آغوش من عاشق رودیست که از چشمان تو به دریا می رسد



پایان این قصه



به جدایی برسد یا نه



یک صندلی کنار رویاهایم از آن توست



بمانی یا بروی...



دوستت دارم.




---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بادبادک تنهایی ام

عاشق نرم خنده تو و شوق بی صدای دلت بود

چشم که می گشودی

اوج می گرفت

شبیه هیچ میشد

میدانی "هیچ" یعنی چه؟

تردید بودن و نبودن

و من در بادی از جنس زمستان

به گرمای عشق تو می پیچیدم

روزهاست رفته ای

اما نگاهت بوی اتفاقی عجیب می داد

من نمیدانم هنوز

در دستان عاشق توام

یا در اوج حقیر خود





----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



اولین روز دبستان بازگرد شادی آن روزهایم بازگرد



بازگرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسب های چوبکی



خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن مانده ترند



درس های سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود



مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خشخش جاروی مادر روی برگ



همکلاسی های من یادم کنید باز هم در کوچه فریادم کنید



کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گفتمش: دل میخری؟! پرسید چند؟!


گفتمش دل مال تو،تنها بخند


خنده کرد و دل ز دستانم ربود


تا به خود باز آمدم او رفته بود!


دل ز دستش روی خاک افتاده بود


جای پایش روی دل جا مانده بود ...







 

Similar threads

بالا