ميمون و هزارپا - پائولوكوليو

ali561266

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.​
​

یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟​

میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری...​

میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی !!!​

در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت...​

میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فكر نکرده ام ؟!​


میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد!​

​

هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:​

خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم ...​

هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود.​

پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.​

با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟! آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت!!!​

میمون دوم به اولی گفت: میبینی؟! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود...!​

پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد...​

( پائولو کوئیلیو )​
 
بالا