مهندس و تاجر ...

ricardo

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[FONT=&quot]مهندس و تاجر[/FONT]
يک مهندس و يک تاجر در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. مهندس رو به تاجر کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ تاجر که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. مهندس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سؤال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال می‌کنيد و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. تاجر مجدداً معذرت خواست و چشم‌هايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، مهندس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سؤال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سؤال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. اين پيشنهاد چرت تاجر را پاره کرد و رضايت داد که با مهندس بازى کند.
مهندس نخستين سؤال را مطرح کرد: «فاصلۀ زمين تا ماه چقدر است؟»
تاجر بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به مهندس داد. حالا نوبت خودش بود. تاجر گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين می‌آيد ۴ پا؟»
مهندس نگاه تعجب‌آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانۀ کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سؤال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat[FONT=&quot]) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.[/FONT]
بالاخره بعد از ۳ ساعت، تاجر را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. تاجر مؤدبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. مهندس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سؤالت چه بود؟»
تاجر دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به مهندس داد و رويش را برگرداند و خوابيد...
 

Similar threads

بالا