zx1
عضو جدید
این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره .
خدا وقتی آدم و آفرید ، سینه اش قفسه نداشت .
یه پوست نازک بود روی دلش .
یه روز آدم عاشق دریا شد .
اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا.
پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا .
موجی اومد ، نه دلی موند و نه آدمی .
خدا ...
دل آدمو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش .
آدم دوباره آدم شد .
ولی امان از دست این آدم .
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد .
دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل .
باز، نه دلی موند و نه آدمی .
خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد .
یه بار دیگه دل آدم و برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش .
ولی مگه این آدم , آدم می شد .
این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داشت هیچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد .
همه عصبانیت خدا یادش رفت و پوست سینه اش رو جر داد و باز دلش رو پرت کرد میون آسمون .
دل آدم مثل یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا .
نه دیگه ...
خدا گف ...
این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه .
آدم دراز به دراز چشم به آسمون ف روی زمین افتاده بود.
خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آهان دیگه ...
بسه ...
آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل ... چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده .
چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده .
دست کشید به روی سینه اش و وقتی فهمید چی شده یه آهی کشید ...
یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد .
و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد .
بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد .
روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت .
آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت روی زمین و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون .
تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره .
اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد .
ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .
خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت .
یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد .
دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته ... دلشو دید که اون زیر طفلکی مثل دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد .
انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داشت اونو کند .
آخ ..
اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد .....
خدا ازون بالا همه چی رو نگاه می کرد .
دلش واسه آدم سوخت .
استخوان رو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل .
یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید .
چرخید و چرخید .
آسمون رعد زد و برق زد
دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن .
همون تیکه استخوان یواش یواش شکل گرفت و شد و یه فرشته .
با چشای سیاه مثل شب آسمون
با موهای بلند مثل آبشار توی جنگل
اومد جلو و دست کشید روی چشمهای بسته آدم .
آدم که چشمهاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید
هی چشمهاشو مالید و مالید و هی نگاه کرد .
فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد .
همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود .
نه ...
خیلی بیشتر .
پاشد و فرشته رو نگاه کرد .
دستش رو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخوانش رو کنده بود .
خواست دلش رو دربیاره و بده به فرشته .
ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد .
باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند .
تا دستشو برد زیر استخوان قفس سینه اش فرشته خرامان خرامان اومدجلو .
دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد .
سینه اش رو چسبوند به سینه آدم .
خدا ازون بالا فقط نگاه می کرد با یه لبخند رو لبش .
آدم فرشته رو بغل کرد .
دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم .
فرشته سرش رو آورد بالا و توی چشای آدم نگاه کرد .
آدم با چشمهاش می خندید .
فرشته سرش رو گذاشت رو شونه آدم و چشمهاش رو بست .
آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید .
اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد .
خدا پرده آسمون رو کشید و آدم و با فرشته اش تنها گذاشت .
ماهم آدم و با فرشتش تنها می ذاریم .
خوش به حال آدم و فرشته اش .
همیشه منتظریم ...